› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2283

چیزی از خود هر قدم زیر قدم گم می‌کنم

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه مگممیکنمردیف می کنمدشواری نسبتاً آسان

چیزی از خود هر قدم زیر قدم گم می‌کنم

رفته رفته هر چه دارم چون قلم‌گم می‌کنم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندزیر قدم ← زیر پا؛ در راه رفتنقلم‌گم ← مانند قلم که خود را می‌بازد

بی‌نصیب معنی‌ام کز لفظ می‌جویم مراد

دل اگر پیدا شود دیر و حرم‌گم می‌کنم

بی‌نصیب معنی‌ام ← محروم از معنی‌املفظ ← ظاهر کلمهمراد ← مقصود و معنی

ای هوس دود تعین بر دماغ من مپیچ

زیر این پرچم چو شمع آخر علم گم می‌کنم

تشنه‌کام حرص می‌میرد قناعت تا ابد

یک عرق گر از جبین شرم نم گم می‌کنم

تشنه‌کام حرص ← حرص همیشه تشنهجبین شرم ← پیشانی شرمساریقناعت ← خرسندی به اندکنم گم ← رطوبت عرق را از دست بدهم

دعوی خضر طریقت بودنم آواره کرد

اندکی گر کم شود این راه کم گم می‌کنم

آواره کرد ← سرگردان ساختدعوی خضر ← ادعای خضر بودنراه کم ← راه اندک و کوتاهطریقت ← راه سلوک عرفانی

تا غبار وادی مجنون به یادم می‌رسد

آسمان بر سر، زمین، زیر قدم گم می‌کنم

رنگ و بو چیزی ندارد غیر استغنا بهار

هر چه از خود گم کنم با او بهم گم می‌کنم

دل نمی‌ماند به دستم طاقت دیدار کو

تا تو می‌آیی به پیش آیینه هم گم می‌کنم

عالم صورت برون از عالم تنزیه نیست

در صمد دارم تماشا گر صنم گم می‌کنم

قاصد ملک فراموشی‌کسی چون من مباد

نامه‌ای دارم که هر جا می‌برم گم می‌کنم

قاصد ← پیک و فرستادهنامه‌ای ← پیامی نوشته

دم مزن از جستجوی شوق بی‌پروای من

هر چه می‌یابم ز هستی تا عدم گم می‌کنم

بر رفیقان بیدل از مقصد چه‌سان آرم خبر

من که خود را نیز تا آنجا رسم گم می‌کنم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗