› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2284

چون شرار کاغذ امشب عیش خرمن می‌کنم

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه نمیکنمردیف می کنمدشواری درآمدنی

چون شرار کاغذ امشب عیش خرمن می‌کنم

می‌زنم آتش به خویش وگل به دامن می‌کنم

محرم ناموس دردم گریه‌ام بیکار نیست

تا نمیرد این چراغ امداد روغن می‌کنم

قطره‌ام عمری‌ست دریا در بغل خوابیده است

تا به یادت غنچه‌ام، ناز شکفتن می‌کنم

صیقل آیینه دارد ناخنم در کار دل

کز خراش هر الف یک شمع روشن می‌کنم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخراش هر الف ← خراش هر خط الف بر دلصیقل آیینه ← جلا و صاف‌کردن آینهناخنم ← ناخن من؛ ابزار خراش

گر نباشد جیبم از عریان تنی منظور خاک

سینه‌ای دارم زیارتگاه کندن می‌کنم

زیارتگاه کندن ← سینه‌کندن چون زیارتگاهعریان تنی ← برهنه‌تنی؛ فقر ظاهرمنظور خاک ← مقصود خاک؛ فروتنی

سبحه‌وارم بیش ازین سعی امل مقدور نیست

بار صد سر زحمت یک رشته گردن می‌کنم

رشته گردن ← رشته بر گردن؛ بار تسبیحسبحه‌وارم ← مانند تسبیح‌امسعی امل ← کوشش آرزومقدور نیست ← ممکن و توان نیست

ساز نومیدی متاع کاروان زندگی‌ست

چون جرس تا گرد دل باقی‌ست شیون می‌کنم

هم رکاب لاله‌ام از بی‌دماغیها مپرس

داغ در دل پا در آتش سیر گلشن می‌کنم

بی‌دماغیها ← بی‌ذوقی و افسردگی‌هاداغ در دل ← داغ عشق در دلهم رکاب لاله‌ام ← همسفر و هم‌عنان لاله‌امپا در آتش ← پا در آتش؛ رنج سوزان

ناله عذر نارسایی‌های پرواز است و بس

بی‌پر و بالی‌ست یاد آن نشیمن می‌کنم

نشیمن ← آشیانه و جایگاهپرواز ← پریدن و عروج

گر به این فرصت چراغ زندگی دارد فروغ

گر همه خورشید باشم خانه روشن می‌کنم

قفل مینای من بیدل نوای عیش هست

بر سلامت نوحهٔ درد شکستن می‌کنم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗