› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 14

صبح پیری اثر قطع امید است اینجا

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه یداستاینجاردیف است اینجادشواری نسبتاً آسان

صبح پیری اثر قطع امید است اینجا

تار و پود کفنت موی سفید است اینجا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتار و پود کفنت ← تاروپودِ کفن توصبح پیری ← سپیده‌دمِ پیریقطع امید ← بریدنِ امید

ساز هستی قفس نغمهٔ خودداری نیست

رم برق نفسی چند نشید است اینجا

رم برق ← رمیدنِ آذرخش‌وارساز هستی ← سامان و آهنگِ هستیقفس نغمهٔ خودداری ← قفسِ آهنگِ خویشتن‌دارینشید ← سرود و نغمه

جلوه بیرنگی و نظاره تماشایی رنگ

چمن‌آراست قدیمی که جدید است اینجا

تماشایی رنگ ← تماشایِ رنگ و تعینجلوه بیرنگی ← ظهورِ بی‌رنگی و اطلاققدیمی که جدید ← کهن و در عین حال نوچمن‌آراست ← آرایندۀ چمن است

نقشی از پردهٔ درد است گشاد دو جهان

هر شکستی که بود، فتح نوید است اینجا

غنچهٔ وا شده مشکل که دلی نگشاید

بستگی چون رود از قفل، کلید است اینجا

مرگ تسکین ندهد منتظر وصل تو را

پای تا سر ز کفن چشم سفید است اینجا

تخم گل ریشه‌طراز رگ سنبل نشود

هم در آنجاست سعید آنکه سعید است اینجا

رگ سنبل ← رشته و رگه‌های سنبلریشه‌طراز ← آراینده یا بافته با ریشهسعید ← نیک‌بخت و رستگار

مگذر از رنگ که آیینهٔ اقبال صفاست

دود بر چهرهٔ آتش شب عید است اینجا

جهد تعطیل‌صفت نقص کمال ذات‌ست

یا بگو یا بشنو گفت و شنید است اینجا

تعطیل‌صفت ← به‌سان بازایستادن و تعطیلجهد ← کوشش سختنقص کمال ← کاستی در کمال ذات

در جنون، حسرت عیش دگر از بی‌خبری‌ست

موی ژولیده همان سایهٔ بید است اینجا

جنون ← دیوانگی عاشقانهحسرت عیش ← دریغ شادکامیسایهٔ بید ← سایه آشفته درخت بیدموی ژولیده ← موی آشفته

زین چمن هر رگ گل دامن خون‌آلودی‌ست

حیرتم کشت ندانم که شهید است اینجا

حیرتم کشت ← سرگشتگی مرا هلاک کرددامن خون‌آلودی‌ست ← دامن آغشته به خون استرگ گل ← رگه و تارِ گلشهید ← کشته راه عشق

بوی یأس از چمن جلوهٔ امکان پیداست

دگر ای بیدل غافل چه امید است اینجا

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗