دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1556
زندگی در ملک عبرت مرگ مفلس میشود
زندگی در ملک عبرت مرگ مفلس میشود
خون نمیباشد در آن عضوی که بیحس میشود
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبیحس ← بیحس و کرختمرگ مفلس ← مرگِ تهیدستملک عبرت ← سرزمینِ پند
طبع ناقص را مبر در امتحانگاه کمال
کمعیاری چون محک خواهد، طلا، مس میشود
امتحانگاه کمال ← آزمایشگاهِ کمالطبع ناقص ← سرشتِ ناتماممحک ← سنگِ محککمعیاری ← کمعیاریِ فلز
بگذر از وهم فلکتازی که فکر آدمی
میکشد خط بر زمین هرگه مهندس میشود
خط بر زمین ← خطکشیِ زمینیفلکتازی ← فلکتازی و بلنداجوییمهندس ← هندسهدان و نقشهکشوهم ← گمانِ باطل
کیست تا گیرد عنان هرزهتازان خیال
عالمی در عرصهٔ شطرنج فارِس میشود
عرصهٔ شطرنج ← میدانِ شطرنجعنان ← لگامفارِس ← اسبِ شطرنج (سوار)هرزهتازان خیال ← خیالهای بیهودهتاز
از دل روشن طلب شیرازهٔ اجزای عشق
پرتو شمع آشیان رنگ مجلس میشود
سرنگونی میکشد آخر به باغ اعتبار
گردنی کز تاج زرین شاخ نرگس میشود
از نفس باید عیار ساز الفتها گرفت
ای ز عبرت غافلان دل با که مونس میشود
الفتها ← دوستیها و الفتهاعیار ساز ← عیارگیر و سنجشگرمونس ← همدم و مونس
هر چه گویی بیدل از نقص و کمال آگاه باش
معنی از وضع عبارت رطب و یابس میشود
رطب و یابس ← تر و خشک؛ نیک و بدوضع عبارت ← شکلِ بیان
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- معنی
- مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
- فکر
- اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
- باغ
- بوستان؛ نمادِ جهان، جلوهگاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
- عبرت
- پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
- طلب
- جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
- زندگی
- حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
- وضع
- حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
غزلهای مرتبط