› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1557

ازکجا آیینه با مردم موافق می‌شود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه قمیشودردیف می شوددشواری نسبتاً آسان

ازکجا آیینه با مردم موافق می‌شود

شخص را تمثال خود دام علایق می‌شود

غیر نیرنگ تحیر در مقابل هیچ نیست

بی‌نقابی‌های ما معشوق و عاشق می‌شود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌نقابی‌های ← بی‌پردگی‌ها و عریانی‌هامعشوق و عاشق ← یار و دلباختهنیرنگ تحیر ← فریبِ حیرت

عالم اسماست، از صوت و صدا غافل مباش

خلق از امداد هم مرزوق و رازق می‌شود

رازق ← روزی‌دهندهصوت و صدا ← آوا و صداعالم اسماست ← جهانِ اسماء الهی استمرزوق ← روزی‌خوار

در جهان بی‌نیازی فرق عین و غیر نیست

عمر‌ها شد خالق عالم خلایق می‌شود

بی‌نیازی ← استغنای مطلقخالق ← آفریدگارخلایق ← آفریدگانعین و غیر ← ذات و غیرِ ذات

کم‌کمی ذرات چون جوشید با هم عالمی‌ست

وضع قنطاری که دیدی جمع دانق می‌شود

جوشید ← با هم آمیخت و فوران کرددانق ← واحد وزن و پول بسیار خردذرات ← اجزای بسیار ریز هستیقنطاری ← وزن بسیار بزرگ و سنگین

هوش می‌باید، زبان‌سرمه هم بی‌حرف نیست

با سخن‌فهمان خط مکتوب ناطق می‌شود

خط مکتوب ← نوشتهٔ خاموش روی صفحهزبان‌سرمه ← سخن نرم و آرایش‌یافتهسخن‌فهمان ← اهل درک و نکته‌سنجیناطق ← گویا و سخن‌گو

آرزو از طبع مستغنی به هرجا کرد گل

بی‌تکلف گر همه عذر است وامق می‌شود

بی‌تکلف ← بی‌رنج و بی‌پیرایهطبع مستغنی ← سرشت بی‌نیاز و آزادوامق ← عاشق نامدار افسانه‌ایکرد گل ← شکفت و جلوه یافت

میل دنیا انفعال‌غیرت مردی مخواه

زبن هوس گر صاحب‌تقواست فاسق می‌شود

انفعال‌غیرت ← شرم و غیرت مردانهصاحب‌تقواست ← پارسا و پرهیزکار استفاسق ← گناهکار و از راه برونمیل دنیا ← خواسته و کشش دنیوی

اختلاط نفس ظالم خیر ما را کرده شر

آب با آتش چو جوشی خورد محرق می‌شود

اختلاط ← همنشینی و آمیزشجوشی خورد ← به جوش آمد و آمیختمحرق ← سوزاننده و آتش‌زانفس ظالم ← خوی ستمگر و خودخواه

هر چه باشی از مقیمان در اقرار باش

کاذب قایل به کذب خویش صادق می‌شود

اقرار ← اعتراف و پذیرفتن حقیقتقایل ← اقرارکننده و گویندهمقیمان ← ثابت‌قدمان و پای‌بندانکاذب ← دروغ‌گو

عمر ارذل از گرانجانی وبال کس مباد

زندگی چون امتداد آرد تب دق می‌شود

ارذل ← پست‌ترین و فرومایه‌ترینتب دق ← تب فرساینده و مرگ‌آوروبال ← بار گناه و مایهٔ رنجگرانجانی ← سنگینی و سختی جان

عدل نپسندد خلاف وضع استعداد خلق

بیدل اینجا آنچه بهر ماست لایق می‌شود

عدل ← دادگری و تناسب راستلایق ← درخور و سزاواروضع استعداد ← ساختار و اندازهٔ توان هر کس
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗