› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 326

ای گداز دل نفسی اشک شو به دیده بیا

وزن فاعلات مفتعلن فاعلات مفتعلنقافیه یدهبیاردیف بیادشواری میانه

ای گداز دل نفسی اشک شو به دیده بیا

یار می‌رود ز نظر یک قدم دویده بیا

فیض نشئه‌های رسا مفت تست در همه جا

جام ظرف هوش نه‌ای چون می رسیده بیا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندظرف هوش ← ظرف عقل و هشیاریفیض ← برکت و بخششمفت تست ← رایگان از آنِ توستمی رسیده ← شراب پخته و کاملنشئه‌های رسا ← سرمستی‌های کامل و رسا

نیست در بهار جهان‌فرصت شگفتگی‌ات

هم ز مرغزار عدم چون سحر دمیده بیا

جهان‌فرصت ← فرصت کوتاه دنیادمیده ← روییده و برآمدهشگفتگی‌ات ← شکفتن و گشوده‌شدنتمرغزار عدم ← چمنزار نیستی

جز تجرد ازکر و فر چیست انتخاب دگر

فرد می‌روی ز نظر گو همه قصیده بیا

ازکر و فر ← از شکوه و جلال و هیاهوتجرد ← بی‌تعلقی و مجرد بودنفرد ← تنها و یگانهقصیده ← شعر بلند؛ کنایه از بسیار بودن

از سروش عالم‌جان این‌نداست بال‌فشان

کای نوای محفل انس از همه رمیده بیا

بال‌فشان ← بال‌گشا و پرشوررمیده ← رم‌کرده و گریختهسروش ← پیام‌آور غیبی؛ هاتفعالم‌جان ← عالم روح و جانمحفل انس ← محفل دوستی و قرب

باغ عشق تا هوست‌نیست جز همین قفست

یک دو روز از نفست مهلت است دیده بیا

قفست ← قفس توستمهلت ← زمان کوتاه باقینفست ← جان و عمر تو

تا نرفته‌ام ز نظر شام من رسان به سحر

شمع انتظار توام صبح نادمیده بیا

شمع بزمگاه ادب تا نچیند از تو تعب

همعنان ضبط نفس لختی آرمیده بیا

سقف‌کلبهٔ فقرا نیست سیرگاه هوا

سر به سنگ تا نخورَد اندکی خمیده بیا

خمیده ← با قامت خمیده و فروتنسقف‌کلبهٔ فقرا ← سقف کوتاه کلبهٔ تهیدستانسیرگاه هوا ← جایگاه گشت و پرواز هوا

بی‌ادب نبرد کسی ره به بارگاه وفا

یا قدم به خاک شکن یا عنان‌کشیده بیا

بارگاه وفا ← درگاه وفاداریعنان‌کشیده ← مهارکشیده و رامقدم به خاک شکن ← قدم بر خاک بگذار؛ فروتن شو

تیغ غیرت ز همه سو بر غرور کرده غلو

عافیت اگر طلبی با سر بریده بیا

از زیان وسودنفس‌وحشت است حاصل وبس

جنس این دکان هوس دامن است چیده بیا

جنس ← کالا و متاعدکان هوس ← بازار خواهش‌های نفسزیان ← ضرر و خسارتچیده ← برچیده و دامان‌جمع

بیدل از جهان سخن بر فنون و هم متن

رو از آن سوی تو و من حرف ناشنیده بیا

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗