› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 327

به هر جبین که بود سطری ازکتاب حیا

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ابحیاردیف حیادشواری نسبتاً آسان

به هر جبین که بود سطری ازکتاب حیا

ز نقطهٔ عرقم دارد انتخاب حیا

شبی به روی عرقناک او نظرکردم

گذشت عمر وشنا می‌کنم درآب حیا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندعرقناک ← عرق‌آلود از شرم

ز لعل او به خیالم سؤال بوسه‌گذشت

هزار لب به عرق دادم از جواب حیا

جواب حیا ← پاسخِ شرم و آزرمسؤال بوسه‌گذشت ← خیال درخواست بوسه گذشتلعل ← لب سرخ معشوق

دمی که ناز به شوخی زند چه خواهد کرد

پری رخی که عرق می‌کند زتاب حیا

ناز به شوخی ← ناز آمیخته به شوخیپری رخی ← پری‌چهره؛ زیباروی

ز روی یار کسی پردة عرق نشکافت

گشاده چون شد ازین تکمه‌ها نقاب حیا

تکمه‌ها ← دکمه‌هانقاب حیا ← نقاب و پردهٔ شرمپردة عرق ← پردهٔ عرق و شرم

عرق ز پیکر من شست نقش پیدایی

هنوز پاک نمی‌گردم از حساب حیا

دگر مخواه ز من ثاب هرزه‌جولانی

دویده‌ام عرقی چند در رکاب حیا

ثاب ← تاب و توانرکاب حیا ← رکاب شرم؛ همراهی حیاهرزه‌جولانی ← سرگردانی بیهوده

ز خوب جستم و چشمی به خویش نگشودم

به روی من که فشاند این قدر گلاب حیا

به چشم بسثن از انصاف، نگذری زنهار

به پل نمی‌گذرد هیچکس زآب حیا

بسثن ← بستنزنهار ← هشدار؛ مبادا

ز قطرگی بدر خجلت‌گهر زده‌ایم

جبین بی‌نم ما ساخت با سراب حیا

بدر ← ماه کاملجبین بی‌نم ← پیشانی خشک؛ بی‌عرق شرمخجلت‌گهر ← مروارید شرمساریسراب حیا ← سراب و نمودِ پوچ شرمقطرگی ← قطره‌بودن

عرق زطینت ما هیچ کم نشد بیدل

نشسته‌ایم چو شبنم در آفتاب حیا

آفتاب حیا ← آفتاب شرم؛ گرمای حیا
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
عمر
زندگانی؛ به اندازه چند نفس کوتاه و ناپایدار شمرده می‌شود.
خجلت
شرم و سرافکندگی؛ نمادِ حیای سالک در برابرِ حق.
قدر
ارزش و منزلت؛ نمادِ قدرشناسیِ گوهرِ نهان.
جبین
پیشانی؛ جایگاهِ نشانِ بخت و فروتنیِ سجده.
گهر
گوهر و مروارید؛ نماد حقیقت تابناکِ نهفته در دلِ دریا.
آفتاب
خورشید؛ نماد جلوه حقیقت که غبار و ذره در آن ناپدید است.
یار
دوست و معشوق؛ نمادِ محبوبِ ازلی و مطلوبِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗