› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 160

کردم رقم به کلک نفس مد ناله را

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه الهراردیف رادشواری میانه

کردم رقم به کلک نفس مد ناله را

دادم به باد شعلهٔ شوقت رساله را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرساله ← نامه و نوشتهرقم ← نوشتن و رقم زدنمد ناله ← کشش و امتدادِ نالهکلک نفس ← قلمِ نفس و جان

از سرمه چشم شوخ تو تمکین‌پذیر نیست

نتوان به گرد، مانع رم شد غزاله را

تمکین‌پذیر ← رام‌شدنی و فرمان‌برداررم ← رمیدن و گریزسرمه ← سرمهٔ چشمغزاله ← آهو

از ره مرو به عیش شبستان این چمن

جز شمع کشته چیست به فانوس، لاله را

دل فرد باطل است خوشا جوش داغ عشق

تا بیدلی به ثبت رساند قباله را

بیدلی ← بی‌دلی؛ حالِ عاشقیجوش داغ ← التهاب و جوششِ داغدل فرد ← دلِ تنها و بی‌عشققباله ← سندِ مالکیت

کوگوش‌کز چکیدن خونم نوا کشد

درکوچه‌های زخم غباری‌ست ناله را

غباری‌ست ← چون غبار استنوا ← آهنگ و نغمه

هنگام شیب غافل از اسرار خود مباش

کیفیت رساست می دیر ساله را

دیر ساله ← کهنه و سال‌خوردهرساست ← رسا و کامل استشیب ← سراشیبی عمر؛ پیریکیفیت ← کیف و مستیِ شراب

عریانی تو کسوت یکتایی‌است و بس

تا چند، بار دوش، نمایی دو شاله را

بار دوش ← بارِ بر دوشدو شاله ← دو شال؛ نشانهٔ دوگانگیعریانی ← برهنگی و بی‌پیرایگی

ناقص نبرد صرفه ز تقلیدکاملان

وضع‌گوهر طلسم‌گداز است ژاله را

تقلیدکاملان ← پیروی از کاملانصرفه ← سود و بهرهطلسم‌گداز ← گدازنده و باطل‌کنندهٔ طلسمژاله ← شبنم؛ در برابر گوهر

آن شب که مه زسیرخطش آب داد چشم

گرداب بحر خجلت خود دید هاله را

آب داد چشم ← چشم را تر و خیره کردبحر خجلت ← دریای شرمساریهاله ← حلقهٔ نورِ ماه

خط پیش از آنکه با لب او آشنا شود

حیران سرمه ساخته چشم پیاله را

آزادگان زکلفت اسباب فارغند

نتوان نگاه داشت به زنجیر ناله را

مشت خسی‌ست پیکر موهوم ما ومن

وقف دهان شعله‌کنید این نواله را

موهوم ← خیالی و غیرحقیقینواله ← لقمه

رنگ رطوبت چمن دهربنگرید

کاندربغل سیاه شد آیینه لاله را

آیینه لاله ← داغِ سیاهِ میانِ لالهرطوبت چمن ← تازگیِ ظاهریِ چمن

بیدل دلت هوای محبت‌گرفته است

شبنم خیال می‌کند این غنچه ژاله را

غنچه ← غنچه؛ تشبیه دلژاله ← شبنم
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗