› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2419

زان تغافل‌گر چرا ناشاد باید زیستن

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ادبایدزیستنردیف باید زیستندشواری درآمدنی

زان تغافل‌گر چرا ناشاد باید زیستن

ای فراموشان به ذوق یاد باید زیستن

بلبلان نی الفت دام است اینجا نی قفس

بر مراد خاطر صیاد باید زیستن

من نمی‌گویم به کلی از تعلق‌ها برآ

اندکی زین دردسر آزاد باید زیستن

خواه در دوزخ وطن کن خواه با فردوس ساز

عافیت هرجا نباشد شاد باید زیستن

چون سپندم عمرها در کسوت افسردگی

بر امید یک تپش فریاد باید زیستن

نیست زین دشوارتر جهدی که ما را با فنا

صلح کار عالم اضداد باید زیستن

زندگی بر گردن افتاده‌ست یاران چاره چیست

چند روزی هر چه باداباد باید زیستن

موج گوهر در قناعت گاه قسمت خشک نیست

تردماغ شرم استعداد باید زیستن

هر سر مویت خم تسلیم چندین جان‌کَنی‌ست

با هزاران تیشه یک فرهاد باید زیستن

بیدل این هستی نمی‌سازد به تشویش نفس

شمع را تا کی به راه باد باید زیستن

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
عافیت
تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
دام
تله شکار؛ نمادِ تعلق و گرفتاریِ جان در جهان.
باد
وزشِ هوا؛ نمادِ ناپایداری، غرور و تهیّتِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗