› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 229

چون نگاه از بس به ذوق جلوه همدوشیم ما

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه وشیممادشواری دشوارتر

چون نگاه از بس به ذوق جلوه همدوشیم ما

یک مژه تا وا شود صد دشت آغوشیم ما

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددشت آغوشیم ← دشتِ آغوشیمذوق جلوه ← شوقِ نمایش و نمودهمدوشیم ← دوشادوشیم

حیرت ما از درشتی‌های وضع عالم است

دهرتاکهسار شد آیینه می‌جوشیم ما

آیینه می‌جوشیم ← چون آینه می‌جوشیم و می‌گدازیمدرشتی‌های ← زبری‌ها و سختی‌هاوضع عالم ← شیوه و حال جهان

شمع فانوس حباب از ما منورکرده‌اند

روشنی داریم چندانی که خاموشیم ما

خاموشیم ← خاموش و فرونشسته‌ایمفانوس حباب ← فانوسِ حباب‌مانندمنورکرده‌اند ← روشن کرده‌اند

چشم‌بند غفلت هستی تماشاکردنی‌ست

دهر شور محشرست و پنبه در گوشیم ما

غفلت هستی ← بی‌خبریِ ناشی از بودنپنبه در گوشیم ← ناشنوا و بی‌توجه‌ایمچشم‌بند ← پرده و شعبدهٔ چشم

ساز تشویش عدم از هستی ما می‌دمد

عافیت بی‌اضطرابی نیست تا هوشیم ما

بی‌اضطرابی ← بی‌دلواپسیساز تشویش ← آهنگ و سازِ اضطرابعدم ← نیستیهوشیم ← هوشیار و بیداریم

شعله‌گر دارد مقام عافیت خاکسترست

به که طاقتها به دست عجزبفروشیم ما

شعله‌گر ← اگر شعله باشدعجزبفروشیم ← به ناتوانی بفروشیممقام عافیت ← جایگاه ایمنی

آمد و رفت نفس پر بی‌سبب افتاده است

کیست تا فهمد که از بهر چه می‌کوشیم ما

آمد و رفت نفس ← دم و بازدممی‌کوشیم ← تلاش می‌کنیمپر بی‌سبب ← سخت بی‌سبب؛ بالِ بی‌سبب

زندگی تنها وبال ما نشد ز اقبال عجز

نیستی هم بار تکلیف است تا دوشیم ما

اقبال عجز ← روی‌آوردنِ ناتوانیبار تکلیف ← بارِ وظیفه و حکمدوشیم ← بر دوش داریموبال ← بار آزار و گناه

احتیاط ظاهر امواج عجز باطن است

بسکه می‌بالد شکست دل زره پوشیم ما

راه مقصد جزبه سعی ناله نتوان کرد طی

چون جرس بی‌درد هم ای کاش بخروشیم ما

بخروشیم ← فریاد برآوریمبی‌درد ← بی‌رنج و بی‌سوزجرس ← زنگ کاروانسعی ناله ← کوششِ ناله

چون نگه صد مدعا از عجز مابی‌پرده است

نیست‌فریادی به این شوخی که خاموشیم ما

شوخی ← گستاخیِ خاموشیعجز ما ← ناتوانی مامدعا ← خواسته و ادعانگه ← نگاه

یاد ما بیدل وداع وهم هستی‌کردن است

تا خیالی در نظر داری فراموشیم ما

فراموشیم ← فراموش‌شده‌ایم
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗