دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 256
جهان گرفت غبار جنون تلاشی ما
جهان گرفت غبار جنون تلاشی ما
چو صبح تاخت به گردون جگرخراشی ما
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندتلاشی ما ← ازهمپاشیدگیِ ماجگرخراشی ما ← جگرخراشی و سوزِ ماغبار جنون ← غبارِ دیوانگیگردون ← آسمان و فلک
حریر کسوت تنزیه فال شوخی زد
به بوی پیرهن آمیخت بدقماشی ما
بدقماشی ما ← بدذاتی و ناپاکیِ مابوی پیرهن ← بوی پیراهن؛ تلمیح یوسففال شوخی ← فالِ مزاح و بیپرواییکسوت تنزیه ← جامهٔ پاکشمردنِ حق
دل از تعلق اسباب قطع راحت کرد
نفس به نالهکشید از قفس تراشی ما
تعلق اسباب ← وابستگی به وسیلههاقطع راحت کرد ← آسایش را بریدقفس تراشی ما ← قفسسازیِ خودکردهٔ ما
نداشت گرد دگر آستان یکتایی
خیال قرب شد احکام دور باشی ما
چه ظلم داشت درین انجمن تمیز فضول
که خودپرست عیان کرد خواجه تاشی ما
تمیز فضول ← جداسازی و سنجشِ بیهودهخواجه تاشی ما ← ادّعایِ همرتبگی و آقاییِ ماخودپرست ← پرستندهٔ خویشتن
کسی مباد خجل از تعلق اغراض
عرق به جبهه دماند از نیاز پاشی ما
در آتشیم چو شمع از ضعیفی طاقت
که رنگ رفته نجستهست از حواشی ما
حواشی ما ← کنارهها و اطرافِ مارنگ رفته ← رنگباخته و بیرونقضعیفی طاقت ← سستیِ شکیبایی
به هر زمین که فتادیم برنخاست غبار
جهات تنگ شد از پهلوی فراشی ما
برنخاست غبار ← غبار برنخاست؛ اثری نماندجهات تنگ شد ← سویها و فضا تنگ شدفراشی ما ← فرشگستری و آرمیدنِ ما
ز نشئهٔ می تمکین ما مگو بیدل
قدح در آبگهر زد ادب معاشی ما
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- شوخی
- چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوهگریِ پرشورِ معشوق.
- ادب
- حرمت و آیینِ رفتار؛ نمادِ خاموشی و فروتنیِ سالک.
- بوی
- رایحه؛ نمادِ نشانه باریک و یادِ دلدار.
- انجمن
- مجلس و گردِهمایی؛ نمادِ محفلِ انس و جمعِ یاران.
غزلهای مرتبط