› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 791

آزادگی، غبار در و بام خانه نیست

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه انهنیستردیف نیستدشواری دشوارتر

آزادگی، غبار در و بام خانه نیست

پرواز طایری‌ست که در آشیانه نیست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآزادگی ← رهایی و وارستگیآشیانه ← لانه؛ قیدِ تعلقطایری‌ست ← پرنده‌ای استغبار در و بام ← گردِ خانه و تعلق

هرجا سراغ کعبهٔ مقصود داده‌اند

سر‌ها فتاده بر سر هم آستانه نیست

آستانه ← آستان و درگاهسراغ ← نشانی و پی‌جوییکعبهٔ مقصود ← کعبهٔ هدف و مطلوب

شمع و چراغ مجلس تصویر، حیرت است

درآتشیم و آتش ما را زبانه نیست

حیرت ← سرگشتگی و بهت عرفانیدرآتشیم ← در سوز و گدازیمزبانه ← شعلهٔ آشکار آتشمجلس تصویر ← جمع صورت‌ها و نقش‌ها

داد شکست دل که دهد تا فغان‌کنیم

پرداز موی چینی ما کار شانه نیست

شکست دل ← دل‌شکستگی و رنج باطنفغان‌کنیم ← ناله و فریاد کنیمپرداز موی چینی ← آرایش موی ظریف چینیکار شانه ← کار شانه و سامان‌دادن

واماندهٔ تعلق رزق مقدریم

دام و قفس به غیر همین آب و دانه نیست

آب و دانه ← خوراک سادهٔ پرندهدام و قفس ← تله و قفس تعلقرزق مقدریم ← روزیِ از پیش‌نوشته‌مانواماندهٔ تعلق ← بازمانده از وابستگی دنیا

طبع فسرده شکوهٔ همت‌کجا برد

در خانه آتشی که توان زد به خانه نیست

آتشی ← شور و غیرت سوزندهطبع فسرده ← سرشت سرد و بی‌رمق

امشب به وعده‌ای که ز فردا شنیده‌ای

گر آگهی مخسب قیامت فسانه نیست

فسانه ← افسانه و سخن پوچقیامت ← رستاخیز و روز حسابمخسب ← مخواب؛ غافل مباش

جایی که خامشان، ادب انشای صحبت‌اند

آیینه باش! پای نفس در میانه نیست

آیینه باش ← بی‌مداخله و بازتاب‌گر باشخامشان ← خاموشان و اهل سکوتپای نفس ← دخالت خود و هوا

مردان، نفس به یاد دم تیغ می‌زنند

میدان عشق، مجلس حیز و زنانه نیست

حیز ← نامرد و سست‌عنصردم تیغ ← لبه و لبهٔ شمشیرزنانه ← سست و نامردانهمیدان عشق ← عرصهٔ عشق‌ورزی

ما را به هستی و عدم وهم چون شرار

فرصت بسی‌ست لیک دماغ بهانه نیست

دماغ ← حال و حوصله و سرشرار ← جرقهٔ آتشهستی و عدم ← بودن و نبودنوهم ← پندار و خیال باطل

خفته‌ست گرد مطلب خاک شهید عشق

گر خون شود که قاصد از این‌جا، روانه نیست

خاک شهید عشق ← خاک شهید راه عشقروانه نیست ← گسیل نمی‌شودقاصد ← پیام‌آورگرد مطلب ← غبار مقصود و کام

بیدل اگر هوس ندرد پردهٔ حیا

وحدت سرای معنی‌ات آیینه خانه نیست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗