› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1104

حرف پیری داشتم لغزیدنم دیوانه کرد

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انهکرددشواری دشوار

حرف پیری داشتم لغزیدنم دیوانه کرد

قلقل این شیشه رفتار مرا مستانه کرد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحرف پیری ← سخن و نشانِ پیریقلقل ← قلقل و غلغلهٔ شیشهلغزیدنم ← لغزش و افتادنممستانه ← مستانه و سرمست

با رطوبت‌های پیری برنیامد پیکرم

از نم این برشکال آخر کمانم خانه کرد

برشکال ← بارانِ موسمی هندبرنیامد ← تاب نیاوردرطوبت‌های پیری ← نم و سستیِ سالخوردگیکمانم خانه کرد ← کمانم را از کار انداخت

دل شکستی دارد اما قابل اظهار نیست

از تکلف موی چینی را نباید شانه کرد

پیش از ایجاد امتحان سخت‌جانیهای عشق

تیغ ابروی بتان را سر بسر دندانه کرد

ایجاد ← آفرینشتیغ ابروی ← شمشیرِ ابرودندانه کرد ← دندانه‌دار و تیز ساختسخت‌جانیهای عشق ← سخت‌جانی‌های عشق

خانمان‌سوز است فرزندی که بیباک اوفتد

اعتماد مهر نتوان بر چراغ خانه کرد

اعتماد مهر ← تکیه بر محبتبیباک ← بی‌باک و گستاخخانمان‌سوز ← ویرانگرِ خانه و دودمانچراغ خانه ← چراغِ خانه؛ فرزند

حسن در هر عضوش آغوش صلای عاشق است

شمع سر تا ناخن پا دعوت پروانه کرد

آغوش صلای ← آغوشِ فراخوانحسن ← زیباییصلای عاشق ← ندایِ فراخوانِ عاشقناخن پا ← تا نوک پاپروانه ← پروانهٔ سوزنده بر شمع

عالمی ز لاف دانش ربط جمعیت گسیخت

خوشه را یک سر غرور پختگی ها دانه کرد

هیچکس یارب جنون مغرور خودبینی مباد

آشنایی‌های خویشم از حیا بیگانه کرد

آشنایی‌های خویشم ← خودآشنایی‌ها و انس با خودبیگانه کرد ← بیگانه و دور ساختجنون مغرور ← دیوانگیِ خودپسندخودبینی ← خودمحوری

صد جنون مستی است در خاک خرابات غرض

حلقه بر در‌ها زدن ما را خط پیمانه کرد

تا گشودم چشم یاد بستن مژگان نماند

عبرت این انجمن خواب مرا افسانه کرد

عمر‌ها بیدل ز چشم خلق پنهان زیستیم

عشق خواهد خاک ما را گنج این ویرانه کرد

چشم خلق ← دیدِ مردمگنج این ویرانه ← گنجِ نهفته در این ویرانه
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗