دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 471
در تپشآباد دهر حیرت دل لنگر است
در تپشآباد دهر حیرت دل لنگر است
مرکز دور محیط آب رخگوهر است
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندتپشآباد ← شهرِ تپش و اضطرابحیرت دل ← سرگشتگی دللنگر ← لنگرِ ثباتمرکز دور محیط ← مرکزِ دایرهٔ دریا
چرخ ز سرگشتگیگرد سحر ساز کرد
سودن صندل همان شاهد دردسر است
دردسر ← سردرد؛ رنجِ سرسحر ساز کرد ← افسون و سحر ساختسرگشتگیگرد ← گردشِ سرگشتهسودن صندل ← ساییدنِ چوبِ صندل
لاف هنر بیهدهست تا ننمایی عمل
تیغ نگردد چنار گر همه تن جوهر است
بیهدهست ← بیهوده استجوهر ← گوهرِ تیغ؛ فولادِ آبدارلاف هنر ← لافِ مهارت و هنرچنار ← درختِ چنار
نیست غبار اثر محرم جولان ما
کز عرق شرم عجز راه فضولی تر است
رشتهٔ ساز امید درگره عجز سوخت
شوق چه شوخی کند ناله نفسپرور است
رهرو تسلیم را، راحله افتادگی
قافلهٔ عجز را خاک شدن رهبر است
تا به قبولی رسی دامن ایثار گیر
شامهٔ آفاق را صیتکرم عنبر است
دامن ایثار ← دامنِ ازخودگذشتگیشامهٔ آفاق ← بویاییِ جهانصیتکرم ← آوازهٔ بخششعنبر ← بوی خوش عنبرقبولی ← پذیرفتهشدنِ الهی
بحث عدو را مده جز به تغافل جواب
زانکه حدیث درشت درخور گوش کر است
تغافل ← نادیدهگرفتنِ آگاهانهحدیث درشت ← سخنِ درشت و تندعدو ← دشمنگوش کر ← گوشِ ناشنوا
دام تپشهای دل حسرت سیر فناست
شعلهٔ بیتاب ما بسمل خاکستر است
روی که دارد عرق، دیدهسرشک آشناست
زلف که در تابرفت نسخهٔدل ابتر است
ابتر ← ناتمام و ناقصدر تابرفت ← تابخورده و پریشان شددیدهسرشک ← اشکِ دیدهنسخهٔدل ← نسخه و نشانِ حالِ دل
چاکگریبان ما سینه به صحرا گشود
تنگی خلق جنون این همه وسعتگراست
تنگی خلق ← تنگخلقی و ضیقِ مردمسینه به صحرا ← سینه را به فراخنا گشودنوسعتگراست ← گستایشطلب استچاکگریبان ← چاکِ گریبان از شور
بیدل از این انجمن سرخوش دردیم و بس
بزم چو باشد شراب آبلهاش ساغر است
آبلهاش ← تاول و آبلهاشبزم ← مجلسِ عشرتساغر ← جامِ شراب
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- راه
- مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزلهای مرتبط