› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1042

عالم گرفتاری، خوش تسلسلی دارد

وزن فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)قافیه لیداردردیف دارددشواری نسبتاً آسان

عالم گرفتاری، خوش تسلسلی دارد

جوش نالهٔ زنجیر، باغ سنبلی دارد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندباغ سنبلی ← باغ سنبل (حلقه‌های زنجیر)تسلسلی ← پی‌درپی‌آیی بی‌انتهاجوش نالهٔ زنجیر ← خروش نالهٔ زنجیر

همچو کوزهٔ دولاب هر چه زیر گردون است

یا ترقی آهنگ است یا تنزلی دارد

ترقی آهنگ ← اوج‌گیری آهنگتنزلی ← فرود و کاستیکوزهٔ دولاب ← کوزهٔ چرخ آب

پرفشانی عشق است رنگ و بوی این‌گلشن

هر گلی که می‌بینی بال بلبلی دارد

گر تعلق اسباب، عرض صد جنون‌نازست

بی‌نیازی ما هم یک تغافلی دارد

تعلق اسباب ← وابستگی به اسبابتغافلی ← تجاهل و نادیده‌گیریجنون‌نازست ← ناز و کرشمهٔ جنون است

بار شکوه‌پیمایی بر دل پر افتاده‌ست

تا تهی نمی‌گردد شیشه قلقلی دارد

شکوه‌پیمایی ← شکایت‌پیمودنقلقلی ← صدای قلقل شیشهٔ نیمه‌پر

خواه بر تأمل زن خواه لب به حرف افکن

سیر این بهارستان غنچه و گلی دارد

ز انفعال مخموری سرخوش تسلی باش

جبهه تا عرق‌پیماست ساغر مُلی دارد

انفعال مخموری ← شرم و اثر خماریساغر مُلی ← جام پر از شرابعرق‌پیماست ← سراپا عرق‌پیموده است

رنج زندگی بر ما نیستی گوارا کرد

زین محیط بگذشتن در نظر پلی دارد

می‌کشد اسیران را از قیامت آنسوتر

شاهد امل بیدل طرفه کاکلی دارد

شاهد امل ← معشوق و زیبای آرزوطرفه ← شگفت و نادرکاکلی ← کاکل، زلف پیشانی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗