› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 23

شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ساینجاردیف اینجادشواری میانه

شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا

که باشد دشمن خمیازه، آغوشِ هوس اینجا

چو بوی گل گرفتارم به رنگِ الفتی، ورنه

گشادِ بال پرواز است هر چاک قفس اینجا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرنگِ الفتی ← وابستگی و انس رنگیچاک قفس ← شکاف قفسگشادِ بال ← گشودگی بال برای پرواز

سراغ کاروان ملک خاموشی بود مشکل

به بوی غنچه هم‌دوش است آواز جرس اینجا

آواز جرس ← صدای زنگ کاروانملک خاموشی ← سرزمین خاموشیهم‌دوش ← همراه و هم‌قدم

دل عارف چو آیینه بساط روشنی دارد

که نقش پای خود را گم نمی‌سازد نفَس اینجا

تفاوت می‌فروشد امتیازت ورنه در معنی

کمال عشق افزون نیست از نقص هوس اینجا

امتیازت ← برتری‌اتتفاوت می‌فروشد ← تمایز می‌فروشدنقص هوس ← کاستی خواهش نفس

غم مستقبل و ماضی‌ست کان را حال می‌نامی

نقابی در میان است از غبار پیش و پس اینجا

حال ← زمان حالغبار پیش و پس ← غبار گذشته و آیندهماضی‌ست ← گذشته استمستقبل ← آینده

غبار خاطر تیغت چرا شد کوچهٔ زخمم

که جز خونابهٔ حسرت نمی‌باشد عسس اینجا

خونابهٔ حسرت ← خونابهٔ دریغعسس ← نگهبان شبغبار خاطر ← تیرگی دلکوچهٔ زخمم ← گذرگاه زخم من

نیندازد ز کف بحر قبولش جنس مردودی

به دوش موج دارد ناز‌بالش خار و خس اینجا

بحر قبولش ← دریای پذیرش اوجنس مردودی ← کالای ردشدهخار و خس ← خاشاک بی‌ارزشناز‌بالش ← بالش و تکیه‌گاه ناز

درین ره نقش پا هم دارد از امید منشوری

نبیند داغ محرومی جبین هیچکس اینجا

جبین ← پیشانیداغ محرومی ← نشان محرومیتمنشوری ← فرمان و پروانه‌اینقش پا ← رد پا

چه امکان است از خال لبش خط سر برون آرد

ز نومیدی نخواهد دست بر سر زد مگس اینجا

غبار ما، همان باد فنا خواهد ز جا بردن

چه لازم چون سحر منت کشیدن از نفس اینجا

نه آسان است صید خاطر آزادگان بیدل

ز شوق مرغ دارد چاک‌ها جیب قفس اینجا

آزادگان ← آزادمردانجیب قفس ← گریبان و چاک قفسصید خاطر ← شکار دلچاک‌ها ← شکاف‌ها و پارگی‌ها
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗