› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 322

بود سرمشق درس خامشی باریک بینی‌ها

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ینیهادشواری دشوارتر

بود سرمشق درس خامشی باریک بینی‌ها

ز مو انگشت حیرانی به لب دارند چینی‌ها

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندانگشت حیرانی ← انگشتِ به لب از حیرتباریک بینی‌ها ← دقیق‌نگری‌هاسرمشق ← الگوی درسچینی‌ها ← مردم چین؛ ظریف‌کاران

مرا از ضعف پرواز است قید آشیان ورنه

نفس گیرم چو بوی غنچه از خلوت‌گزینی‌ها

خلوت‌گزینی‌ها ← گوشه‌گیری‌هاقید آشیان ← بندِ آشیانهنفس گیرم ← نفس در کشم؛ جمع شوم

نیاز من عروج نشئهٔ ناز دگر دارد

سپهر آوازه‌ام بر آستانت از زمینی‌ها

زمینی‌ها ← زمینیانسپهر آوازه‌ام ← آسمانِ شهرت منعروج ← بالا رفتننشئهٔ ناز ← مستیِ ناز

دل رم آرزو مشکل شود محبوس نومیدی

که سنگ اینجا شرر می‌گردد از وحشت کمینی‌ها

رم آرزو ← رمیدنِ آرزوشرر ← جرقهوحشت کمینی‌ها ← وحشتِ کمین‌ها

نفس دزدیدنم شد باعث جمعیت خاطر

به دام افتاد صید مطلبم از دام چینی‌ها

غبار فقر زنگ سرکشی را می‌شود صیقل

سیاهی می‌برد از شعله خاکسترنشینی‌ها

خاکسترنشینی‌ها ← خاکسترنشینی؛ فقر و فنازنگ سرکشی ← زنگِ تمردصیقل ← جلاغبار فقر ← غبارِ درویشی

به شوخی آمد از بی‌د‌ستگاهی احتیاج من

درازی کرد دست آخر زکوته آستینی‌ها

بی‌د‌ستگاهی ← بی‌نوایی؛ بی‌وسیلگیدرازی کرد دست ← دست دراز کردشوخی ← گستاخی و طنازی

خروش اهل جاه ز خفت ادراک می‌باشد

تنک ظرفی‌ست یکسر علت فریاد چینی‌ها

تنک ظرفی‌ست ← کم‌ظرفیتی استخفت ادراک ← سستیِ فهمفریاد چینی‌ها ← فریادچینی؛ جنجال

طریق دلربایی یک جهان نیرنگ می‌خواهد

به حسن محض نتوان پیش بردن نازنینی‌ها

حسن محض ← زیباییِ صرفدلربایی ← دل‌ربودننازنینی‌ها ← نازنینی کردن‌هانیرنگ ← فریب و فن

مگر از فکر عقبا باز گردم تا به خویش آیم

که از خود سخت دور افتاده‌ام از پیش‌بینی‌ها

عقبا ← آخرتپیش‌بینی‌ها ← عاقبت‌اندیشی‌ها

دوتا گشتیم در اندیشهٔ یک سجده پیشانی

به راه دوست خاتم کرد ما را بی‌نگینی‌ها

بی‌نگینی‌ها ← بی‌نگین بودن؛ فقر فروتنانهخاتم کرد ← مُهر و انگشتری کرددوتا گشتیم ← خمیده و دو تا شدیم

دم تیغ است بیدل راه باریک سخن‌سنجی

زبان خامه هم شق دارد از حرف‌آفرینی‌ها

حرف‌آفرینی‌ها ← آفریدنِ سخنخامه ← قلمدم تیغ ← لبهٔ شمشیرسخن‌سنجی ← سنجشِ سخنشق ← شکاف
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗