› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 124

رخصت نظاره‌ای گر می‌دهد جانان مرا

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انمراردیف مرادشواری دشوار

رخصت نظاره‌ای گر می‌دهد جانان مرا

می‌کشد خاکستر خود در ته دامان مرا

از اثر پردازی ناموس الفت‌ها مپرس

شانهٔ زلف تحیر می‌شود مژگان مرا

بسکه گرد تیره‌بخیهاست فرش خانه‌ام

هر که شد آیینهٔ او می‌کند حیران مرا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآیینهٔ او ← آینهٔ آن گرد تیرهبسکه ← چندان‌کهتیره‌بخیهاست ← بدبختی‌هاستحیران ← سرگشته و مبهوتفرش خانه‌ام ← کف و پوشش خانه‌ام

بر امید ابر رحمت دامنی آلوده‌ام

سیل پوشد رخت ماتم‌گرشود مهمان مرا

ابر رحمت ← ابر بخشایش الهیدامنی آلوده‌ام ← دامن چرکین کرده‌امسیل ← سیلاب فیض یا بلا

کشتزار حسرتم‌کز تیر باران غمت

می‌کند آب از حیا بی‌برگی عصیان مرا

بی‌برگی ← بی‌ثمری و خشکیتیر باران ← باران تیرحیا ← شرمعصیان ← نافرمانی و گناه

از ثبات من چه می‌پرسی بنای حیرتم

ریشه در دل می‌دواند دانهٔ پیکان مرا

بنای حیرتم ← بنیاد سرگشتگی‌امدانهٔ پیکان ← نوک تیر چون دانهریشه در دل می‌دواند ← در دل ریشه می‌گستراند

هر رگ گل شوخی چین جبین‌دیگراست

سیل می‌گردد هوای جنبش مژگان مرا

رگ گل ← رگه و خط گلشوخی چین ← ظرافت چین ابرومژگان ← مژه‌هاهوای جنبش ← هوس حرکت

در غمت آخر هجوم ناتوانی‌های دل

بی‌رخت سیر چمن کم نیست از زندان مرا

معنی برجستهٔ شوقم، نمی‌گنجم به لفظ

می‌کند چون ناله در جیب نفس پنهان مرا

جیب نفس ← نهانگاه دم و جانناله ← فریاد دردمندنمی‌گنجم به لفظ ← در سخن نمی‌گنجم

سرخوش این باغم و اندیشهٔ بیحاصلی

همچو بوی گل نگردد پیرهن عریان مرا

از دل خون بسته گفتم عقده‌واری واکنم

می‌دهد ساغر به طاق ابروی نسیان مرا

خون بسته ← منجمد از اندوهساغر ← جام بادهطاق ابروی ← قوس ابروعقده‌واری ← مانند گرهنسیان ← فراموشی

گوی‌ سر گردنم‌ و در عرصهٔ موهوم‌ حرص

دانه‌های نار جوشید از بن دندان مرا

بن دندان ← ریشهٔ دندانحرص ← آزمندیدانه‌های نار ← دانه‌های انار؛ خون‌مانندعرصهٔ موهوم ← میدان خیالیگوی‌ سر ← سر چون گوی سرنوشت

درد الفت بودم و با بیخودی می‌ساختم

قامت خم‌گشته شد آخر خم چوگان مرا

گر شوم بیدل چو آتش فارغ از دود جگر

اضطراب دل چو اشک آورد بر مژگان مرا

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗