دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 115
عبرتی کو تا لب از هذیان به هم دوزد مرا
عبرتی کو تا لب از هذیان به هم دوزد مرا
موج این گوهر نمیدانم چه پهلو زد مرا
عمرها شد آتشم افسرده است ما نفس
خندهها بسیارکردیمگریه آموزد مرا
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندافسرده ← سرد و خاموششدهما نفس ← با نفس؛ با دمِ خود
زان همهحسرت که حرمان با غبارم بردهاست
میزند دامن نمیدانم کی افروزد مرا
افروزد ← روشن و شعلهور کندحرمان ← محرومیتغبارم ← غبارِ وجودم
محرم آن شعله خویم جانب دیرم مخوان
عالمی را جمع سازم هر که بدوزد مرا
بدوزد ← به هم بدوزد؛ پیوند دهددیرم ← دیرِ من؛ عبادتگاهمشعله خویم ← آتشسرشتممحرم ← محرمِ راز
حرفلعل او خموشم کردبیدلعمرهاست
گبر دارد رو به محرابی که میسوزد مرا
حرفلعل ← سخنِ لبِ لعلگونهمحرابی ← محراب؛ قبلهگاهگبر ← آتشپرست؛ زردشتی
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 12 واژه
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- شعله
- زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
- حسرت
- افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
- عالمی
- یک جهان، بسیار؛ کنایه از فراوانی و کثرتِ بیپایان.
- حرف
- سخن و کلمه؛ نمادِ گفتار در برابرِ خاموشیِ معنا.
- گوهر
- مروارید درون صدف؛ نماد حقیقت پنهان و کمال نهفته.
- خنده
- شکفتنِ لب؛ نمادِ شکوفایی، تمسخر و گاه شکافِ غنچه.
- محرم
- رازدار و خودی؛ نمادِ آگاهِ سرّ و همرازِ عشق.
- جمع
- گردآمده و فراهم؛ یکجاییِ خاطر و وحدت در برابرِ تفرقه.
غزلهای مرتبط