دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 116
چو تخم اشک، به کلفت سرشتهاند مرا
چو تخم اشک، به کلفت سرشتهاند مرا
به ناامیدی جاوید گشتهاند مرا
به فرصت نگه آخر است تحصیلم
برات رنگم و برگل نوشتهاند مرا
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبرات رنگم ← حوالهٔ رنگ و نمودمبرگل ← بر برگِ گلتحصیلم ← دستاورد و حاصلمفرصت نگه ← فرصتِ یک نگاه
طلسم حیرتم ویک نفس قرارم نیست
به آب آینهٔ دل سرشتهاند مرا
کجا روم که شوم ایمن زلب غماز
به عالم آدمیان هم فرشتهاند مرا
ایمن ← در امانفرشتهاند ← چون فرشتهاند (نسبت به من)
چگونه تخم شرارم به ریشه دل بندد
همان به عالم پروازکشتهاند مرا
ریشه دل ← بنِ دل
فلک شکارکمندیست سرنگونی من
ندانم از خم زلف که هشتهاند مرا
خم زلف ← پیچِ گیسوسرنگونی ← سقوط؛ نگونبختیشکارکمندیست ← کمندِ شکار استهشتهاند ← نهادهاند؛ رها کردهاند
تپیدن نفسم، تار کسوت شوقم
که در هوای تو بیتاب رشتهاند مرا
بیتاب ← بیقرارتار کسوت ← تارِ جامهتپیدن نفسم ← تپشِ دمِ منرشتهاند ← رشته کردهاند؛ بافتهاند
ز آه بیاثرم داغ خام کاری خویش
به آتشی که ندارم برشتهاند مرا
آه بیاثرم ← آه بیثمرمبرشتهاند ← بریان کردهاندخام کاری ← کارِ ناقص؛ ناپختگی
چو چشم بسته معمای راحتم بیدل
به لغزش نی مژگان نوشتهاند مرا
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
- آه
- نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
- نگه
- نگاه و نظر؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
- فلک
- آسمان و گردونِ روزگار؛ نمادِ سرنوشت و جفای چرخ.
- رشته
- نخ و بند؛ نمادِ پیوند، تعلق و سلسله جان.
- ریشه
- بنِ گیاه؛ نمادِ اصل، بنیاد و تعلقِ پایبندکننده.
- تار
- رشته و سیمِ ساز؛ نیز تاریک، و رشتهٔ پیوند و دلبستگی.
غزلهای مرتبط