› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1955

بسکه دارد سوختن چون مجمرم در دل مقام

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه امدشواری میانه

بسکه دارد سوختن چون مجمرم در دل مقام

دور می‌گردد عرق تا می‌تراود در مشام

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندعرق ← عطر و بخارمجمرم ← مجمرِ من؛ آتشدانِ منمشام ← بویایی؛ بینی

بسمل سعی فنایم بگذر از تسکین من

چون شرار کاغذم خواهد تپیدن کرد رام

بی‌ندامت نیست عشق از آه ارباب هوس

شعله رخت ماتمی دارد ز دود چوب خام

جز عمل آیینه‌دار جوهر تحقیق نیست

امتحان تا محو باشد تیغ می‌بندد نیام

فهم صورت دیگر و ادراک معنی دیگر است

گوش می‌باشد ز چشم آینه حسن کلام

گر کمالت نیست از رنج زوال آسوده باش

ایمن است از کاستن تا ماه باشد ناتمام

خرمی می‌خواهی از افسرده طبعی‌ها برآ

قدر دان بوی گل بودن نمی‌خواهد ز کام

افسرده طبعی‌ها ← خصلت‌هایِ گرفته و پژمردهخرمی ← شادابی و سرسبزیقدر دان ← ارزش‌شناس باش

سوخت خلقی بر امید پخته‌کاری‌ها نفس

کیست تا فهمد که ماییم و همین سودای خام

سودای خام ← خیالِ ناپخته و خامپخته‌کاری‌ها ← کارهایِ کامل و پخته

عیش دنیا شور بازی گاه شیطانست و بس

چند باید بود محو انفعال از احتلام

احتلام ← خوابِ آلوده؛ شهوتِ بی‌ثمرانفعال ← شرمساریشور بازی ← بازیِ شورانگیز و فریب

فرصت نیرنگ هستی پر تنک سرمایه است

تا تو آغوشی گشایی وصل می‌گردد پیام

بس که دارد گریه بر نومیدی نخجیر من

جای تخم اشک می‌ریزد گره از چشم دام

سوختم از برق نیرنگ برهمن زاده‌ای

کز رمیدن واکند آغوش گوید رام رام

برق نیرنگ ← جرقۀ فریب و جادوبرهمن زاده‌ای ← زادۀ برهمن؛ دلبرِ هندیرام رام ← ذکرِ هندی؛ نامِ خدارمیدن ← رم کردن؛ گریختن

ناز پروردی که موج گوهرش گرد رم است

ترک تمکینش نبندد صورت از سعی خرام

سعی خرام ← کوششِ خرامان رفتنناز پروردی ← پرورده در نازگرد رم ← گردِ گریز و رمیدن

تا دو روزی دام چیند رنگ بر عنقای ما

حلقه‌ای چند از پر طاووس بایدکرد وام

بیدل از سامان رنگ آیینه روشن کرده‌ایم

بود داغ شمع ما را تازگی موقوف شام

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗