› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 77

آنجا که فشارد مژه‌ام دیدهٔ تر را

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه رراردیف رادشواری دشوارتر

آنجا که فشارد مژه‌ام دیدهٔ تر را

پرواز هوس پنبه کند آب‌ گهر را

وقت است چو گرداب به سودای خیالت

ثابت قدم نازکنم گردش سر را

محوتو ز آغوش تمنا چه‌گشاید

رنگیست تحیرگل تصویر نظر را

زین بادیه رفتم که به سرچشمهٔ خورشید

چون سایه بشویم ز جبین‌گرد سفر را

یارب چه بلا بودکه تردستی ساقی

بر خرمن مخمور فشاند آتش تر را

از اشک مجوبید نشان بر مژة من

کاین رشته ز سستی نکشیده‌ست گهر را

تسلیم همان آینهٔ حسن کمال است

چون ماه نو ایجاد کن از تیغ سپر را

تاکی چو جرس دل به تپیدن بخراشم

در ناله‌ام آغوش وداعیست اثر را

از اشک توان محرم رسوایی ما شد

شبنم همه جا آینه‌دارست سحر را

چون قافلهٔ عمر به دوش نفسی چند

رفتیم به جایی که خبر نیست خبر را

بیدل چو سحر دم مزن از درد محبت

تا آنکه نبندی به نفس چاک جگررا

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗