› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1203

محو طلبت گردی اگر داشته باشد

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه رداشتهباشدردیف داشته باشددشواری درآمدنی

محو طلبت گردی اگر داشته باشد

آن سوی جهان عرض سحر داشته باشد

دل آیهٔ فتحی است ز قرآن محبت

زیر و زبر زخمی اگر داشته باشد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآیهٔ فتحی ← آیهٔ گشایش و پیروزیزیر و زبر ← اعراب زیر و زبر؛ زخم‌نشانقرآن محبت ← کتاب و شریعت عشق

از شعلهٔ هم نسبتی لعل تو آب است

هر چند که یاقوت جگر داشته باشد

ما و من وحدت‌نگهان غیر تویی نیست

این رشته محالست دو سر داشته باشد

این رشته ← این ریسمان وحدتما و من ← دوگانگی خود و دیگریوحدت‌نگهان ← نگهبانان وحدت

آن را که ز کیفیت چشمت نظری نیست

از بی‌خبری‌ها چه خبر داشته باشد

بی‌خبری‌ها ← ناآگاهی‌ها و غفلت‌هانظری نیست ← نگاهی و بهره‌ای نداردکیفیت چشمت ← حال و تأثیر نگاه تو

چشم تر ما نیز همان مرکز حسن است

چون آینه‌گر پاس نظر داشته باشد

از طینت ظالم نتوان خواست مروت

شمشیر کجا آب گهر داشته باشد

امروز دم کر و فر خواجه بلند است

البته که این سگ دو سه خر داشته باشد

این سگ ← این چاکر فرومایهخواجه ← ارباب و توانگرکر و فر ← شکوه و هیبت و جلال

سوز دلم از گریه چرا محو نگردید

بر آتش اگر آب ظفر داشته باشد

سیلاب سرشکم همه گر یک مژه بالد

تا خانهٔ خورشید خطر داشته باشد

افسانهٔ هنگامهٔ اوهام مپرسید

شامی که ندارم چه سحر داشته باشد

بیدل من و آن ناله از عجز رسایی

در نقش قدم‌گرد اثر داشته باشد

اثر داشته ← نشانه و رد بر جاعجز رسایی ← ناتوانی در رسیدننقش قدم‌گرد ← اثر پای گرد و سرگردان
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗