› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 700

ادب اظهارم و با وصل توام‌کاری هست

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه اریهستردیف هستدشواری نسبتاً آسان

ادب اظهارم و با وصل توام‌کاری هست

عرض آغوش ندارم دل افگاری‌هست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندادب اظهارم ← اظهار ادب می‌کنمعرض آغوش ← اظهار درآغوش‌کشیدنوصل ← پیوند و دیدار معشوق

نرود سلسلهٔ بندگی ازگردن ما

سبحه‌گر خاک شود رشتهٔ زناری هست

رشتهٔ زناری ← رشتهٔ زنار؛ بند کفر/عشقسلسلهٔ بندگی ← زنجیر بندگی و اطاعت

با همه‌کلفت دوری به همین خرسندیم

که در آیینهٔ ما حسرت دیداری هست

حسرت دیداری ← حسرت دیداردوری ← جدایی از معشوقهمه‌کلفت ← تمام رنج و سختی

پیکر خاکی ما را به ره سیل فنا

یاد ویرانی از آن نیست که معماری هست

دهر، وهم است سر هوش سلامت باشد

عکس‌کم نیست‌گراز آینه آثاری هست

آثاری ← نشانه‌ای؛ اثریدهر ← روزگار؛ زمانهوهم ← پندار؛ خیال بی‌حقیقت

ذرهٔ ما به چه امید زند بال نشاط

سر خورشید هم امروز به دیواری هست

ای دل از مهر رخ دوست چراغی به کف آر

کزخم زلف به راه تو شب تاری هست

شب تاری ← شب تاریکمهر رخ ← محبت/نور چهرهٔ یارچراغی به کف آر ← چراغی به دست بگیر

اشک‌گل شکند از جنبش مژگان ترم

غنچه‌ام درگرو سرزنش خاری هست

اشک‌گل ← شبنم گل؛ اشک گلبرگدرگرو ← در گرو؛ گروگانسرزنش خاری ← ملامت و نیش خارمژگان ترم ← مژه‌های اشک‌آلودم

زندگی خرمن ما را چه‌کم از برق فناست

رنگ‌گل هم به چمن آتش همواری هست

جای پرواز ز خود رفته فغانی داریم

بال اگر نیست ندامت‌زده منقاری هست

ز خود رفته ← از خود بی‌خود؛ بی‌خویشتنفغانی ← ناله و فریادمنقاری ← نوک پرنده؛ وسیلهٔ نالهندامت‌زده ← پشیمانی‌خورده

عالم از شوخی عشق اینهمه توفان دارد

هر کجا معرکه‌ای هست جگر داری هست

توفان ← طوفان؛ آشوبجگر داری ← جگرداری؛ شهامتشوخی عشق ← گستاخی و بازی عشقمعرکه‌ای ← میدان غوغا و جنگ

ازکمربستن آن شوخ یقین شد بیدل

کاین‌گره دادن او را به میان تاری هست

تاری ← تار؛ رشتهشوخ ← معشوق طنازمیان ← کمر
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗