دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 151
بدزد گردن بیمغز برفراخته را
بدزد گردن بیمغز برفراخته را
به وهم تیغ مفرسا نیام آخته را
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبیمغز برفراخته ← مغرورِ بیخردِ سربرافراشتهمفرسا ← فرسوده مکننیام آخته ← غلافِ شمشیرِ ازنیامکشیده
در این بساط ندامت چو شمع نتوان کرد
قمارخانهٔ امید رنگ باخته را
بساط ندامت ← پهنهٔ پشیمانیرنگ باخته ← بازنده؛ ازدستدادهقمارخانهٔ امید ← قمارخانهٔ آرزوی بیهوده
به گردن دل فرصثشمار باید بست
ستم ترانهٔ گریال نانواخته را
فرصثشمار ← فرصتشمار؛ غنیمتشمارِ دمنانواخته ← هنوز ننواخته؛ بیصداگریال ← گریهآلود
جهان پسث مقام عروج فطرت نیست
نگونکنید علمهای سرفراخته را
عروج فطرت ← برشدنِ سرشتِ انسانیعلمهای سرفراخته ← پرچمهای برافراشته
تکلف من و مای خیال بسیار است
نیاز خوب کن افسانههای ساخته را
ز خلق گوشه گرفتن سلامت است اما
خیال اگر بگذارد به خویش ساخته را
به خویش ساخته ← خودساخته؛ با خود کنارآمده
فروتنی کن و تخفیف زیردستان باش
که رنجهاست به گردن سر فراخته را
تخفیف زیردستان ← فروکاستن و سبککردنِ زیردستانسر فراخته ← سربرافراشته؛ متکبر
تلاش ما چو سحر شبنم حیا پرداخت
عرق شد آینه آخر نفسگداخته را
حق است آینه، اینجا، خیال ما وتو چیست
که دید سایهٔ در آفتاب تاخته را
به طبعکارگه عشق آتش افتاده است
کسی چه آب زند آشیان فاخته را
طبعکارگه عشق ← کارگاهِ سرشتِ عشقفاخته ← پرندهٔ کبوترمانند
چو سود اگربه فلک رفتگرد ما بیدل
ز سجده نیستامان عجز خودشناخته را
عجز خودشناخته ← ناتوانیِ خودآگاهنیستامان ← ایمنی نیست؛ پناه نیست
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غزلهای مرتبط