دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1049
خیالت در غبار دل صفاپردازیای دارد
خیالت در غبار دل صفاپردازیای دارد
پری در طبع سنگ افسون میناسازیای دارد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندغبار دل ← تیرگی دل؛ کدورت باطنپری ← پری؛ موجود لطیف خیالی
نمیدانم چسان پوشد کسی راز محبت را
حیا هم با همه اخفا عرق غمازیای دارد
اخفا ← پنهانکاری؛ پوشاندن
مژه بگشا وبنیاد هوس تا عشق آتش زن
چراغ ناز این محفل شررپردازیای دارد
آتش زن ← آتش بزن؛ بسوزانچراغ ناز ← چراغ ناز معشوق
بیا رنگی بگردانیم مفت فرصت است اینجا
بهار بیخودی هم یک دو دم گلبازیای دارد
بهار بیخودی ← بهار بیخویشی؛ فصل سکررنگی بگردانیم ← حالی عوض کنیم؛ جلوهای نومفت فرصت ← فرصت رایگان؛ دم غنیمت
اگر از خود روم کو تاب تا رنگی بگردانم
به آن عجزم که با من عجز هم طنازیای دارد
تاب ← توان؛ تاب و توانعجزم ← ناتوانیام
به دشت و در ندیدم از سراغ عافیتگردی
خیال بیدماغ اکنون گریبانتازیای دارد
بیدماغ ← بیذوق؛ بیحالسراغ عافیتگردی ← جستجوی عافیتجویی
نقاب رنگ هر جا میدرد آیینه دیدار است
شب حیرت نگاهان خوش سحر پردازیای دارد
آیینه دیدار ← آینهٔ دیدار؛ محل مشاهدهشب حیرت ← شب سرگشتگی؛ ظلمت حیرانینقاب رنگ ← پردهٔ ظاهر؛ پوشش رنگ
خدا کار بنای دل به ایمان ختم گرداند
خیال چشم او امشب فرنگ آغازیای دارد
ایمان ختم ← به ایمان پایاندادنبنای دل ← ساختن دل؛ عمارت قلب
به افسون نفس مغرور هستی زیستن تا کی
به هرجا این هوا گل میکند ناسازیای دارد
افسون نفس ← جادوی نفس؛ فریب خودیمغرور هستی ← مغرور به بودن؛ فریفتهٔ وجودهوا ← هوای نفس؛ خواهش
فلک هر چند عرض ناز اقبالت دهد بیدل
نخواهی غره شد این حیز پشتاندازیای دارد
اقبالت ← بختت؛ سعادت توحیز ← پست؛ نامردعرض ناز ← نمایش ناز؛ عرضهٔ تکبرغره ← مغرور؛ فریفته
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزلهای مرتبط