› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2685

آفت ایجاد است طبع از دستگاه خود سری

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ریدشواری میانه

آفت ایجاد است طبع از دستگاه خود سری

دختر رز فتنه‌ها می‌زاید از بی‌شوهری

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌شوهری ← بی‌شوهر بودندختر رز ← شرابِ انگوردستگاه خود سری ← سامانِ خودسری و سرکشی

تا کی اجزای کمال از گفتگو بر هم زدن

یک نفس هم گر دو لب بر هم گذاری دفتری

اجزای کمال ← پاره‌های کمال و تمامیتدفتری ← یک دفترِ کامل

هیچکس از تنگنای چرخ ره بیرون نبرد

عالمی را کلفت این خانه کشت از بی‌دری

دل شکست اما صداواری ننالیدیم حیف

موی چینی کرد ما را دستگاه لاغری

دستگاه لاغری ← سامانِ لاغری و نحیفیصداواری ← بانگ‌برآرانه و پرصداموی چینی ← باریک‌سازیِ موی‌وار

تا درین بازار عبرت جنس ما آمد به عرض

هیچکس جز بر فلک نشنید نام مشتری

ساز راحت گر همه خارست دام غفلت است

بر نگه تکلیف خواب آورد مژگان بستری

رنگ‌ها دارد بهار انتظار مدعا

فرق‌دام اینجا محال است از دکان جوهری

بهار انتظار ← بهارِ چشم‌به‌راهیدکان جوهری ← مغازه‌ی جواهرفروشفرق‌دام ← جدا کردن و تشخیصمدعا ← خواسته و مطلوب

همچو شبنم انفعال نارسایی می‌کشم

در عرق خواباند پروازم ز بی‌بال و پری

چون دف عبرت خراش از پیکر فرسوده‌ام

پوست رفت و بر نیامد استخوان چنبری

مستی آهنگست پیغام ازل هشیار باش

جام و مینا در بغل می‌آید آواز پری

هر کدورت را که می‌بینی صفا می‌پرورد

سنگ هم در پرده دارد عالم میناگری

زحمت تدبیر یک سو نه که در دریای عشق

بادبانی نیست کشتی را به از بی‌لنگری

بادبانی ← بادبانِ کشتیبی‌لنگری ← بی‌لنگر بودنتدبیر ← چاره‌اندیشی و برنامه‌ریزی

در پناه مَشرَب عجز ایمن از آفات باش

خار این صحرا ندارد شیوهٔ دامن‌دری

دامن‌دری ← دامن‌دریدن و آزردنمَشرَب عجز ← روش و مشربِ ناتوانی

تن به مردن داده را آفت دلیل ایمنی‌ست

نازبالینِ پر تیر است و خواب لشکری

خواب لشکری ← خوابِ سپاهیِ آماده‌باشنازبالینِ ← بالشِ ناز و نرمپر تیر ← آکنده از تیر

الفت مستی و آزادی جنون وهم کیست

پا کش از دامن چو اشک آندم که از سر بگذری

از سراغ چشمهٔ حیوان که وهمی بیش نیست

می‌دهد آبی نشان آیینهٔ اسکندری

آیینهٔ اسکندری ← آینه‌ی افسانه‌ایِ اسکندرچشمهٔ حیوان ← آبِ حیاتِ افسانه‌ای

خلقی از اوهام استخراج مستی می‌کند

یاد گیر آن می که پیماید فرس از ساغری

استخراج مستی ← بیرون کشیدنِ سرمستیاوهام ← پندارهای باطلساغری ← پیاله‌ی چرمی

طوق در گردن به گردون می‌پری چون گردباد

جای شرم است آن سلیمانی و این انگشتری

انگشتری ← انگشترِ قدرتسلیمانی ← شانِ سلیمان‌گونهطوق ← حلقه‌ی گردنگردون ← چرخِ فلک

از فضولی قطع کن بیدل که در بزم یقین

حلقه تا گشتی به فکر خویش بیرون دری

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗