› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1064

شرم‌قصورم از سخن، شکوه‌اعتبار برد

وزن مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه اربردردیف برددشواری میانه

شرم‌قصورم از سخن، شکوه‌اعتبار برد

آینه‌درای عرق از نفسم غبار برد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآینه‌درای ← آینه‌داری و جلاشرم‌قصورم ← شرمِ کوتاهی‌امشکوه‌اعتبار ← شکوه و منزلتعرق ← عرقِ شرم

جز خط جاده ادب قاصد مدعا نبود

لغزش پا به دامنم نامه به کوی یار برد

بسکه به بارگاه فضل، رسم قبول عام بود

هر که بضاعتی نداشت آرزوی نثار برد

عبرت میکشان یاس سوخت دماغ مستی‌ام

هر که قدح به سنگ زد ازسر من خمار برد

خمار ← پسمستی و سنگینیِ پس از مستیقدح ← جام شرابمیکشان ← می‌گسارانیاس ← ناامیدی

بی‌رخت از هجوم درد بسکه جنون بهانه‌ام

رنگم اگر پری شکست ناله به کوهسار برد

حرص در آرزوی جاه رنگ حضور فقر باخت

نقد بساط عالمی فکر همین قمار برد

زبن عملی که وهم خلق غره طاقت خود است

جز به عدم نمی‌توان حسرت مزد کار برد

شعل هوس به هیچکس نوبت آگهی نداد

ذوق حنا ز دست ما دامن آن نگار برد

آگهی ← آگاهیذوق حنا ← میل و لذتِ نقشِ حناشعل هوس ← شعلهٔ خواهشنگار ← معشوق زیبا

چون نفس از فسون دل آبله پای حیرتم

جز غم‌کوتهی نبود ازگره آنچه تار برد

آبله پای ← پای تاول‌زده؛ رنجِ سلوکتار ← رشته؛ تارِ سازحیرتم ← سرگشتگی‌امغم‌کوتهی ← غمِ کوتاهی و قصورفسون دل ← افسونِ دل

آه که گوش عبرتی محرم راز ما نشد

ناله به هر کجا دمید، ریشه به پنبه‌زار برد

تا رقم چه مدعا سرخط‌کلک آرزوست

دیده سیاهی‌ای که داشت کاتب انتظار برد

رقم ← نوشته و نگاشتهسرخط‌کلک ← سطرِ نخستِ قلممدعا ← مقصود و ادعاکاتب ← نویسنده

بیدل ازبن دو دم نفس کایت عبرت است و بس

شخص عدم ز نام من خجلت اشتهار برد

اشتهار ← نام‌آوری و شهرتدو دم ← دو نفس؛ عمرِ بسیار کوتاهعدم ← نیستی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗