› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 49

سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما را

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه نماراردیف ما رادشواری میانه

سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما را

فشار تنگی دل‌ها شکست دامن ما را

چو اشکِ بی‌سروپایی، جنونِ شوق که دارد

ز کف نداد دویدن عنان دیدن ما را

رسیده‌ایم ز هر دم زدن به عالم دیگر

سراغ از نفس ما کنید مسکن ما را

سیاه‌روزی شمع آشکار شد ز تأمل

به پیش پا چه بلایی‌است طبع روشن ما را

کجا رویم که بیداد دل رسد به شنیدن

به سرمه داد نگاهش غبار شیون ما را

نگه چو جوهر آیینه سوخت ریشه به مژگان

ز شرم حسن که دادند آب گلشن ما را

فلک چو سبحه در این خشکسال قحط مروت

به پای ریشه دوانید تخم خرمن ما را

نفس به قید دل افسرده همچو موج به گوهر

همین یک آبله استادگی‌است رفتن ما را

عروج ناز گلی بود از بهار ضعیفی

به پا فتاد سر ما ز پا فتادن ما را

جز انفعال ندارد هلاک مور تلافی

دیت همین عرق جبهه‌ایست کشتن ما را

ز شرم وسوسه دادیم عرض شهرت بیدل

که فکر ما نکند تیره طبع روشن ما را

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗