› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 841

شب به یاد آن لب خموش گذشت

وزن فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه وشگذشتدشواری درآمدنی

شب به یاد آن لب خموش گذشت

ناله شد شمع وگلفروش‌گذشت

چشم بر جلوه‌ای که وا کردیم

پیش پیش نگاه هوش گذشت

عمر رفت و هنوز در خوابم

کاروان از سرم خموش گذشت

زبر پا دیدم از نشاط مپرس

مژه پل گشت و نای و نوش گذشت

کاف و نون، خلق را، به شور آورد

این دو حرف ازکجا به گوش گذشت

طرفه راهی، چو شمع پیمودیم

سر ما هر قدم ز دوش گذشت

فقر ما، ماتم دو عالم دشت

همه جا یک سیاهپوش گذشت

بی‌جنون ترک وهم نتوان کرد

باده از خم به قدر جوش گذشت

گر جنون کرده‌ای تکلف چیست

فصل پنهان کن و بپوش گذشت

سوختن هم غنیمت است این شمع

امشب آمد همان که دوش‌گذشت

تشنهٔ وصل بود بیدل ما

تیغ شد آب کز گلوش گذشت

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗