› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 701

تا ز جنس تب وتاب نفس آثاری هست

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه اریهستردیف هستدشواری دشوارتر

تا ز جنس تب وتاب نفس آثاری هست

عشق را با دل سودازده‌ام‌کاری هست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآثاری ← نشانه‌ایتب وتاب ← التهاب و بی‌قرارینفس ← جان؛ دم زندگی

کو دلی‌کز هوس آرایش دکانش نیست

در صفا خانهٔ هر آینه بازاری هست

بازاری ← بازار؛ جای معامله

خلقی آفت‌کش نیرنگ خیال است اینجا

هیچکس نیست خر، اما، همه را باری هست

آفت‌کش ← آسیب‌زن؛ هلاک‌کنندهباری ← بار رنج؛ سنگینینیرنگ خیال ← فریب خیال

خاک‌گشتیم و زتأثیر خیال تو هنوز

دل هر ذرهٔ ما چشمهٔ دیداری هست

خاک‌گشتیم ← خاک شدیم؛ فانی گشتیمچشمهٔ دیداری ← چشمهٔ دیدار؛ شوق نگاه

ماو من هیچ‌کم از نعرهٔ منصوری نیست

تا نفس هست حضور رسن و داری‌هست

رسن ← طناب دارماو من ← ما و من؛ انانیتنعرهٔ منصوری ← فریاد اناالحق حلاج

ای دل ابرام مکن چشمش اگر جان طلبد

از مروت مگذر خاطر بیماری هست

ابرام ← اصرار؛ پافشاریخاطر بیماری ← دل بیمار عاشقمروت ← جوانمردی؛ مدارای انسانی

باعث قتل من از لاله‌رخان هیچ مپرس

اینقدر بس، که بگویند گنهکاری هست

لاله‌رخان ← معشوقان گل‌رخگنهکاری ← گناهکار بودن

آتش حسن که در دیر خیال افتاده‌ست

شمع هم سوختهٔ قشقه وزناری هست

آتش حسن ← آتش زیباییدیر خیال ← معبد خیالقشقه ← نشان پیشانی هندوان

زخم ما را اثر اندود تبسم مپسند

که درتن موج‌گهرگرد نمک‌زاری هست

اثر اندود ← روکش‌شده با ظاهر اثرتبسم ← لبخندموج‌گهرگرد ← موج گوهرآگیننمک‌زاری ← شوره‌زار نمک؛ سوز زخم

به که درپیش لبت عرض خموشی نبرد

طوطی‌ای را که ز شکر سر گفتاری هست

سر گفتاری ← سرِ سخن؛ آمادگی گفتنطوطی‌ای ← طوطی؛ نماد سخن‌گوییعرض خموشی ← اظهار سکوت

یارب از پرتو دیدار نگردد محروم

محفل حیرت ما آینه مقداری هست

عمر در ضبط نفس صید رسایی دارد

تا توانی به گره گیر اگر تاری هست

همچو آن نغمه که از تار برون می‌آید

اگر از خویش روی جادهٔ بسیاری هست

تاب خورشید جمالش چو نداری بیدل

در خیال خط او سایهٔ دیواری هست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗