› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2804

حیرت قفسم‌کو اثر عجز و رسایی

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه اییدشواری دشوار

حیرت قفسم‌کو اثر عجز و رسایی

مجبور ادب را چه وصال و چه جدایی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندعجز و رسایی ← ناتوانی و توانمندیمجبور ادب ← ناگزیر از ادبوصال و چه جدایی ← پیوستن و جدایی یکسان

آیینه وتسلیم فضولی، چه خیالست

رنگی ننماییم که آنرا ننمایی

آیینه وتسلیم ← آیینه و تسلیمرنگی ننماییم ← جلوه‌ای نشان ندهیمفضولی ← دخالت نابجاننمایی ← نشان ندهی

وقست که چون آبله از پوست برآییم

کز خویش برون می‌کشدم تنگ قبایی

آبله از پوست ← تاول از پوستتنگ قبایی ← جامهٔ تنگ؛ تنگنای قالبوقست ← وقت است

از بسکه به دل ناخن تدبیر شکستم

چون غنچه دمید از نفسم عقده گشایی

خوش باش که کس مانع آزادگیت نیست‌

عالم همه راه است گر از خویش برآیی

از خویش برآیی ← از خود بیرون آییمانع آزادگیت ← مانع آزادی‌ات

ای حسن معیت ز فریبت نگهم سوخت

یک پرده عیانترکه بسی دور نمایی

حسن معیت ← زیباییِ همراه‌بودندور نمایی ← دور و فریبنده می‌نماییفریبت ← فریب تونگهم سوخت ← نگاه مرا سوزاند

بر گنج همان صورت ویرانه نقابست

پوشد مگرت بندگی آثار خدایی

آثار خدایی ← نشانه‌های الوهیتبندگی ← عبودیت؛ بنده‌بودنصورت ویرانه ← چهره و شکل ویرانینقابست ← پوشش و نقاب است

در بحر چرا قطرهٔ ما بحر نباشد

در بزم کریمان چه خیالست گدایی

از لاف حذرکن که درین عرصه مبادا

پرواز فروشی و فسردن به درآیی

عرصه ← میدان و صحنهفسردن به درآیی ← با جمود و سردی درآییلاف ← ادعا و خودستاییپرواز فروشی ← فروش ادعای پرواز

رفع هوس از طینت مردم چه خیالست

زبن قافله بیرون نرود هرزه درآیی

رفع هوس ← برداشتن هوسزبن قافله ← از این کاروانطینت مردم ← سرشت آدمیانهرزه درآیی ← یاوه‌گویی؛ هرزه‌درایی

نتوان شدن از وهم وجود و عدم آزاد

با دام و قفس ساز که دور است رهایی

حاصل نکنی صندل درد سر هستی

بیدل به ره عشق اگر جبهه نسایی

جبهه نسایی ← پیشانی به خاک نساییدرد سر هستی ← رنج سرِ بودنصندل ← چوب خوش‌بوی تسکین‌بخش
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗