› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2423

صفا گل کرده‌ای تا کی غبار رنگ نشکستن‌

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه نشکستنردیف نشکستندشواری نسبتاً آسان

صفا گل کرده‌ای تا کی غبار رنگ نشکستن‌

تحیر دارد از مینا طلسم سنگ نشکستن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندصفا گل کرده‌ای ← صفا را شکوفا کرده‌ایطلسم سنگ ← افسونِ سخت‌جانیِ سنگغبار رنگ ← تیرگیِ رنگ و تعلق

به این عجزی که ساز توست از وضع ادب مگذر

به دامن از حیا دور است پای لنگ نشکستن

کفی خاکی و افسون نفس داده است بر بادت

کلاه ناز تا کی بر چنین اورنگ نشکستن

افسون نفس ← جادویِ نَفْساورنگ ← تختِ شاهیکفی خاکی ← مشتی خاک

امل چون ریشه در خاکم نداد آرام سحر است این

به منزل خفتن و گرد ره و فرسنگ نشکستن

به وهم ای کاش می‌کردم علاج بی دماغی‌ها

رسا شد نشئهٔ یاس از خمار بنگ نشکستن

بی دماغی‌ها ← بدخلقی‌ها و کج‌خلقیخمار بنگ ← خمارِ بنگ و مواد مخدّرنشئهٔ یاس ← سرمستیِ ناامیدیوهم ← خیال و توهّم

نگردد هیچکس یارب ستم فرسای خودداری

درین کهسار دارد نوحه بر هر سنگ نشکستن

درین گلشن که وحشت دست در آغوش گل دارد

چرا چون غنچه دامان تو گیرد تنگ نشکستن

به جام عیش امکان عمر‌ها شد سنگ می‌بارد

تو هم زین عالمی تا چند خواهی رنگ نشکستن

سلامت از دل افسرده خون‌ها می‌خورد بیدل

ندامت می‌کشد زین ساز بی آهنک نشکستن

دل افسرده ← دلِ پژمردهساز بی آهنک ← سازِ بی‌آهنگ و ناکوکسلامت ← تندرستیِ ظاهری
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗