› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1075

ز سخت‌جانی من عمر تنگ می‌گذرد

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه نگمیگذردردیف می گذرددشواری درآمدنی

ز سخت‌جانی من عمر تنگ می‌گذرد

شرار من به پر و بال سنگ می‌گذرد

جهان ز آبله‌پایان دل جنون دارد

ز گرد عجز مگو فوج لنگ می‌گذرد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآبله‌پایان ← پاهای تاول‌زده؛ سالکانِ رنج‌دیدهجنون ← دیوانگیِ عشقفوج لنگ ← سپاهِ لنگانگرد عجز ← غبارِ ناتوانی

چه لغزش است رقم‌زای خامهٔ فرصت

که تا شتاب‌نویسی درنگ می‌گذرد

خامهٔ فرصت ← قلمِ فرصتدرنگ ← تأخیر و کندیرقم‌زای ← پدیدآورندهٔ نوشتهشتاب‌نویسی ← نوشتنِ شتاب‌زدهلغزش ← خطا و لغزیدن

در آن چمن که به دستت نگار می‌بندد

غبار اگر گذرد گل به جنگ می‌گذرد

متاز درپی زاهد به وهم حور و قصور

حذر که قافله‌سالار بنگ می‌گذرد

عقوبت است صدف تا محیط پیش گهر

دل‌گرفته ز هر کوچه تنگ می‌گذرد

دل‌گرفته ← اندوهگین و گرفتهصدف ← صدفِ مرواریدعقوبت ← مجازات و کیفرمحیط ← اقیانوسگهر ← مروارید

کجاست امن که در مرغزار لیل و نهار

به هر طرف نگری یک پلنگ می‌گذرد

امن ← آسودگی و ایمنیلیل و نهار ← شب و روزمرغزار ← چمنزارپلنگ ← درنده؛ نمادِ خطر

غبار دهر غنیمت شمر که آینه هم

ز خویش می‌گذرد گر ز زنگ می‌گذرد

ستم به خوبش مکن رنگ عاجزان مشکن

پر شکسته ز چندین خدنگ می‌گذرد

تامل تو، پل‌کاروان عشرت توست

مژه به خم ندهی سیل رنگ می‌گذرد

تامل ← درنگ و اندیشهسیل رنگ ← سیلابِ جلوه و رنگعشرت ← خوشی و عیشپل‌کاروان ← پلِ گذرِ کاروان

دماغ فقر سزاور لاف حوصله نیست

چون بحر شد تنک آب از نهنگ می‌گذرد

تنک آب ← کم‌عمقدماغ فقر ← غرور یا ذوقِ فقرلاف حوصله ← ادعایِ شکیبایینهنگ ← نهنگ؛ خطرِ بزرگ

هزار مرحله آنسوی رنگ دارد عشق

هنوز قافله‌ها از فرنگ می‌گذرد

کسی به درد دلکش نمی‌رسد بیدل

جهان خفته چه مقدار دنگ می‌گذرد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗