› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1963

باز بر خود تهمت عیشی چو بلبل بسته‌ام

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لبستهامردیف بسته امدشواری میانه

باز بر خود تهمت عیشی چو بلبل بسته‌ام

آشیانی در سواد سایه‌ی گل بسته‌ام

نسخه‌ی آیینه‌ی دل دستگاه حیرتست

چون نفس ناچار پیمان با تأمل بسته‌ام

بر تو تا روشن شود مضمون از خود رفتنم

نامه‌ی آهی به بال نکهت گل بسته‌ام

تا نفس باقیست باید بست در هر جا دلی

عالمی بر جلوه و من بر تغافل بسته‌ام

چون صدا سیرم برون از کوچه‌ی زنجیر نیست

گر ز گیسو برگرفتم دل به کاکل بسته‌ام

نیستم دلکوب این محفل چو مینای تهی

پیشتر از رفتن خود بار قلقل بسته‌ام

از گهر ضبط عنان موج دریا روشن است

جزوی از دل دارم و شیرازه‌ی کل بسته‌ام

دوش آزادی تحملْ‌طاقتِ اسباب نیست

خفته‌ام بر خاک اگر بار توکٌل بسته‌ام

از هجوم ناتوانی‌ها به رنگ آبله

تا ز روی قطره‌آبی بگذرم پل بسته‌ام

یاد شوخی‌های نازت دارد ایجاد بهار

محو دستار توام گل بر سر گل بسته‌ام

گردش رنگ از شرارم شعله‌ی جواله ریخت

نقش جامی دیگر از دور و تسلسل بسته‌ام

خط او شیرازه‌ی آشفتگی‌های من است

از رگ یک برگ گل، صد دسته سنبل بسته‌ام

در خیال گردش چشمی که مستی محو اوست

رفته‌ام جایی که رنگ ساغر مل بسته‌ام

می‌دهم خود را به یادش تا فراموشم کند

مصرعی در رنگ مضمون تغافل بسته‌ام

اوج عزت نیست بیدل دلنشین همتم

پرتو خورشیدم، احرام تنزّل بسته‌ام

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗