› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 122

قاصد به حیرت کن ادا تمهید پیغام مرا

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اممراردیف مرادشواری دشوارتر

قاصد به حیرت کن ادا تمهید پیغام مرا

کز من نمی‌ماند نشان گر می‌بری نام مرا

حرفی‌ست نیرنگ بقا، نشنیده‌گیر این ماجرا

می نیست جز رنگ صدا گر بشکنی جام‌مرا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجام‌مرا ← جامِ مرارنگ صدا ← رنگِ آوا؛ پژواکِ بی‌ Magmaنیرنگ بقا ← نیرنگِ ماندن

دارم ز سامان الست اول‌گداز آخر شکست

یک شیشه باید نقش بست آغاز وانجام مرا

آخر شکست ← شکستِ فرجامینالست ← عهدِ الست؛ پیمانِ ازلاول‌گداز ← گدازِ آغازیننقش بست ← نقش گیرد؛ صورت بندد

هر چند تا عنقا رسی براوج همت نا رسی

از خود برآتا وارسی‌کیفیت بام مرا

عنقا ← سیمرغ؛ مرغِ افسانه‌ای

چون شمع‌گر وامانده‌م صد اشک محمل رانده‌ام

رو سبحه‌گیر از آبله تا بشمری گام مرا

آبله ← تاولِ پاسبحه‌گیر ← تسبیح به دست گیرمحمل ← کجاوهوامانده‌م ← عقب‌مانده‌ام

برق حقیقت شعله زن آنگه دماغ ما ومن

ناپخته باید سوختن اندیشهٔ خام مرا

اندیشهٔ خام ← فکرِ نارسبرق حقیقت ← آذرخشِ حقیقتدماغ ما ومن ← غرورِ منیتناپخته ← خام

گردون‌که داغش باد مه، تا نشکند صبحم‌کله

در پردهٔ روز سیه می‌پرورد شام مرا

شام ← شبصبحم‌کله ← کلاه و تاجِ صبحمپردهٔ روز ← پوششِ روز

بر بوی صید رحمتی دارم سجود خجلتی

یک دانه نتوان یافتن غیر ز عرق دام مرا

چشمی که شد حیران او برگل نمی‌آید فرو

آن سوی باغ رنگ و بو نخلی‌ست بادام مرا

بادام ← بادام؛ چشمِ بادامیباغ رنگ و بو ← باغِ رنگ و رایحهحیران ← سرگشتهنخلی‌ست ← درختی است

بیدل زکلکم می‌چکد آب حیات نیک و بد

خضر است اگرکس می‌خورد امروز دشنام مرا

آب حیات ← آبِ زندگیخضر ← خضرِ پیامبر؛ زندهٔ جاویددشنام ← ناسزا
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
دام
تله شکار؛ نمادِ تعلق و گرفتاریِ جان در جهان.
سامان
سروسامان و نظم؛ آسایش و قرارِ کار، که عاشق فاقدِ آن است.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗