› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 113

کیست کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اکبرداردمراردیف بردارد مرادشواری نسبتاً آسان

کیست کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا

شعله جاروبی کند تا پاک بردارد مرا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجاروبی ← جارو؛ روبندهخاشاک ← خاشاک؛ خس و خاشاکشعله ← آتشِ سوزان

شمع خاموشی به داغ سرنگونی رفته‌ام

تاکجا آن شعلهٔ بیباک بردارد مرا

ننگ دارد خاک هم از طینت بیحاصلم

خون نخجیرم، چسان فتراک بردارد مرا

هستی‌ام عهدی به نقش سجدهٔ او بسته است

خاک خواهم شد اگر از خاک بردارد مرا

صد فلک ریزد غبار دامن افشانده‌ام

یک شرر گر شعلهٔ ادراک بردارد مرا

صبح بی‌سرمایه‌ای احرام از خود رفتنم

کو گریبان تا به دوش چاک بردارد مرا

احرام ← پوشیدنِ نیتِ قرب؛ لباس حجاز خود رفتنم ← از خویش برون‌شدنمبی‌سرمایه‌ای ← بی‌توشه و بی‌مایهچاک ← چاک‌کردن؛ دریدنگریبان ← یقه؛ گریبان

بار اسباب گرانجانی‌ست سر تا پای من

کیست غیر از خاطر غمناک بردارد مرا

پیکرم‌گردد غبار یأس و برخیزد ز خاک

به که دست منت افلاک بردارد مرا

افلاک ← آسمان‌ها؛ سپهرغبار یأس ← غبارِ ناامیدیمنت ← احسانِ سنگین

نشئه‌ای از درد مخموری به خاک افتاده‌ام

شوق می‌خواهم به دست تاک بردارد مرا

گرد من بیدل هوای عرصه‌گاه نیستی‌ست

از تپیدن هر که گردد خاک بردارد مرا

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗