› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 805

گرم‌رفتاری که سر در راه آن یکتا گذاشت

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اگذاشتردیف گذاشتدشواری درآمدنی

گرم‌رفتاری که سر در راه آن یکتا گذاشت

گام اول چون شرر خود را به جای پا گذاشت

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجای پا ← رد پا؛ نشان قدمشرر ← جرقهگرم‌رفتاری ← رونده‌ای تند و پرشوریکتا ← معشوق یگانه

وارث دیگر ندارد دودمان زندگی

هرکه حسرت برد این‌ جا عبرتی‌ بر ما گذاشت

حسرت برد ← با حسرت رفتدودمان زندگی ← تبار و سلسلهٔ حیاتعبرتی‌ ← پند و عبرتی

در تماشای تو چون آ‌بینه از جنس شعور

آنچه با ما بود حیرت بود و چشمی وا گذاشت

تماشای تو ← نگریستن به توجنس شعور ← سنخ آگاهیحیرت ← بهت و سرگشتگیچشمی وا گذاشت ← چشمی گشوده وانهاد

الوداع ای نغمهٔ فرصت، کز افسون امل

عشرت امروز ما بنیاد بر فردا گذاشت

بی‌نیازیهای یأس از بهر ما سامان نکرد

آنقدر دستی که نتوان دامن دل‌ها گذاشت

بعد ازین دربند گوهر خاک می‌باید شدن

قطر ما رقص موجی داشت در دریا گذاشت

دربند ← در قید و اسارترقص موجی ← حرکتِ موج‌مانندقطر ← قطرهگوهر خاک ← گوهرِ خاک‌شدن؛ فروتنیِ وجود

در گداز خود چو اخگر فیض مرهم دیده‌ایم

می‌توان خاکستر ما را به داغ ما گذاشت

همت ما را دماغ بی‌نشانی هم نبود

خودنمایی اینقدر سر در پی عنقا گذاشت

سجده شکر فنا خاص جبین شمع نیست

هر که طی کرد این بیابان سر به زیر پا گذاشت

جور طفلان هم بهار راحت دیوانه است

سر به سنگی می‌نهد گر دامن صحرا گذاشت

گر عروج آهنگی، از زندان گه گردون برآ

می سراپا نشئه شد تا دامن مینا گذاشت

شب ز برق بیخودی چون کاغذ آتش زده

سوختم چندان که داغت بر تن من جا گذاشت

چو سپند از درد و داغ بی‌کسی‌هایم مپرس

دود آهی داشتم رفت و مرا تنها گذاشت

بی‌کسی‌هایم ← تنهایی‌هایمداغ ← سوزش و رنجدود آهی ← دودِ آه و نالهسپند ← اسپند؛ گیاه دودکردنی

هر که زد بیدل به سیر وادی حیرت قدم

گام اول حسرت رفتن چو نقش پا گذاشت

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗