دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1551
شوخی، بهار طبع چمنزاد میشود
شوخی، بهار طبع چمنزاد میشود
چندان که سرو قد کشد آزاد میشود
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآزاد ← آزاد و رها (سروِ آزاد)بهار طبع ← بهارِ سرشتسرو قد ← قدِ سروگونهشوخی ← ظرافت و شوخطبعیچمنزاد ← روییده در چمن
وضع جهان صفیر گرفتاری هم است
مرغ به دام ساخته صیاد میشود
گردیست جسته ما و من از پردهٔ عدم
آخر خموشی این همه فریاد میشود
تا چند دل ز هم نگدازد فسون عشق
سندان هم آب از دم حداد میشود
دم حداد ← دم و ضربهٔ آهنگرسندان ← سندانِ آهنگرفسون عشق ← افسونِ عشق
فیض صفا ز صحبت پاکان طلبکنید
آهن ز سیم بیضهٔ فولاد میشود
بیضهٔ فولاد ← مغز و جوهرِ پولادصحبت پاکان ← همنشینیِ پاکانفیض صفا ← برکتِ پاکی
شب شد بنای شمع مهیای آتشست
پروانه کو که خانهاش آباد میشود
بنای شمع ← ساختارِ شمعمهیای ← آمادهٔپروانه ← پروانهٔ عاشقِ آتش
تا عبرتی به فهم رسانی به عجز کوش
رنگ شکسته سیلی استاد میشود
نقاش یک جهان هوسم کرد لاغری
موی ضعیف خامهٔ بهزاد میشود
جام تغافلش چقدر دور ناز داشت
داد از فرامشی که مرا یاد میشود
جام تغافلش ← جامِ بیاعتناییاشدور ناز ← دورِ ناز و کرشمهفرامشی ← فراموشی
زین آتشی که عشق به جانم فکنده است
گر آب بگذرد ز سرم باد میشود
آب بگذرد ز سرم ← اگر آب از سرم بگذردباد میشود ← بخار و باد میگرددفکنده است ← افکنده و انداخته است
وحدت ز خودفروشی تعداد کثرت است
یک بر یکی دگر زده هفتاد میشود
خودفروشی ← خودنماییهفتاد ← بسیار و متعددوحدت ← یگانگیکثرت ← بسیاری و تعدد
بیدل معانی تو چه اقبال داشتهست
چشم حسود بیت ترا صاد میشود
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- یاد
- بهخاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
- پرده
- حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
- طلب
- جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
غزلهای مرتبط