› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1818

ای خیال آوارهٔ نیرنگ هوش

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)قافیه وشدشواری نسبتاً آسان

ای خیال آوارهٔ نیرنگ هوش

تا توانی در شکست رنگ کوش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندشکست رنگ ← فروپاشیِ رنگ و ظاهرنیرنگ هوش ← فریبِ خرد

تا نفس باقی‌ست ما و من بجاست

شمع بی‌کشتن نمی‌گردد خموش‌

بی‌کشتن ← بدون خاموش‌کردنخموش ← خاموشما و من ← خودپرستی و دوگانگیِ نفس

زندگی در ننگ هستی مردنست

خاک‌گرد و، عیب ما و من بپوش

خاک‌گرد ← غبار شو؛ خاک شوما و من بپوش ← خودبینی را بپوشانننگ هستی ← عیب و ننگِ بودن

زبن خمستان گرمی دل برده‌اند

همچو می با خون خود چندی بجوش

با خون خود ← با خونِ خویشزبن خمستان ← از این میخانهگرمی دل ← شور و حرارتِ دل

از جراحت‌زار دل غافل مباش

رنگ‌ها دارد دکان گلفروش

جراحت‌زار دل ← مزرعه‌ای پر از زخمِ دلدکان گلفروش ← مغازهٔ گل‌فروش

عشق اگر نبود هوس هم عالمی‌ست

نیست خون دل گوارا، می بنوش

خون دل ← رنج و اندوه عمیقهوس ← خواهش نفسانیگوارا ← گوارا و پذیرفتنی

خاک من بر باد رفت و خامشم

همچو صبحم در نفس خون شد خروش

خاک من بر باد ← هستی‌ام بر باد رفتخروش ← فریاد و غوغادر نفس ← در دم و جان

تر دماغان از مخالف ایمنند

گاه خشکی باد می‌پیچد به گوش

تر دماغان ← سرزنده و شاداب‌مزاجانمخالف ← بادِ مخالف؛ دشمنگاه خشکی ← هنگام خشکی

یارب از مستی نلغزد پای من

اشک مینا خانه‌ای دارد به دوش

اشک مینا ← اشکِ شیشهٔ شرابخانه‌ای دارد به دوش ← خانه بر دوش دارد؛ بی‌قرار استمستی ← سکرِ عشق یا شراب

زندگانی نشئهٔ وهمش رساست

تا نمی‌میری نمی‌آیی به هوش

به هوش ← به بیداریِ حقیقیرساست ← کامل و کافی استنشئهٔ وهمش ← مستیِ پندارش

گر لباس سایه از دوش افکنی

می‌کند عریانیت خورشید پوش

خورشید پوش ← با خورشید پوشانندهعریانیت ← برهنگیِ تولباس سایه ← پوششِ سایه و ظلمت

یأس بر جا ماند و فرصت ها گذشت

امشب ما نیست جز اندوه دوش

امشب ما ← شبِ کنونیِ مااندوه دوش ← غمِ شبِ گذشتهیأس ← ناامیدی

تا مگر بیدل دلی آری به دست

در تواضع همچو زلف یار کوش

تواضع ← فروتنیزلف یار ← مویِ معشوق (خمیده و افتاده)
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗