› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1079

دل مباد افسرده تا برکس نگردد کار سرد

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ارسردردیف سرددشواری درآمدنی

دل مباد افسرده تا برکس نگردد کار سرد

شمع خاموش انجمن‌ها می‌کند یکبار سرد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندافسرده ← پژمرده و دل‌مردهانجمن‌ها ← محفل‌هاکار سرد ← کار بی‌ثمر و نافرجامیکبار سرد ← یکسره سرد و خاموش

عالمی را زیر این سقف مشبک یافتم

چون سر بی مغز زاهد ذر ته دستار سرد

دستار ← عمامهزاهد ← پارسای خشک‌عبادتسر بی مغز ← سرِ توخالیسقف مشبک ← سقف سوراخ‌سوراخ؛ آسمان

داغ شد دل تا چه درگیرد به این دل مردگان

چاره‌گر یکسر ز گال و نالهٔ بیمار سرد

بیمار سرد ← بیمارِ بی‌حال و ناامیدداغ شد دل ← دل سوخته و نشان‌دار شددل مردگان ← مردگانِ دل؛ بی‌حس‌هاچاره‌گر ← طبیب و چاره‌سازگال ← زخم و آفت پوست

انفعال جوهر مرد اختلاط حیز نیست

شعله‌ها را شمع کافوری کند دشوار سرد

اختلاط حیز ← آمیختن با فرومایگانانفعال جوهر ← شرمساری و تأثرِ ذاتشمع کافوری ← شمعِ سفیدِ خنک‌کننده

با همه تدبیر ز آتش برنیاید مالدار

پوست اندازد، بود هر چند جای مار سرد

تدبیر ← چاره‌اندیشیجای مار سرد ← آشیانِ سردِ مارمالدار ← ثروتمندپوست اندازد ← پوست بیندازد؛ نو شود

بی‌تکلف با نفس روزی دو باید ساختن

دل هوا خواه و نسیمی دارد این گلزار سرد

تا شود هستی‌گوارا با غبار فقر جوش

آب در ظرف سفالین می‌شود بسیار سرد

جوش ← جوشیدن و درآمیختنظرف سفالین ← کوزهٔ گِلیغبار فقر ← گردِ درویشی و ناداریهستی‌گوارا ← وجودِ گوارا و تحمل‌پذیر

یأس پیما اشک فرهادم شبی آمد به یاد

ناله‌ای کردم که گردید آتش کهسار سرد

در جوانی به که باشی هم سلوک آفتاب

تا هوا گرم است بایدگرس رفتار سرد

رفتار سرد ← خویشتن‌داری و سردیِ رفتارسلوک آفتاب ← روش و رفتارِ خورشیدهوا گرم ← هنگامِ گرمی روزگار

بی‌رواجی دیدی اسرار هنر پوشیده دار

جنس می‌خواهد لحاف آندم که شد بازار سرد

اسرار هنر ← رازهای هنربازار سرد ← بازارِ کسادبی‌رواجی ← کساد و بی‌خریداریلحاف ← پوشش و روپوش

گرم ناگردیده مژگان آفتابی می‌رسد

خوابناکان چند باشد سایهٔ دیوار سرد

بدل فسون می و نی آنقدر گرمی نداشت

آرزوهاگشت بر دل از یک استغفار سرد

استغفار ← طلبِ آمرزشسرد ← سرد و بی‌شور ساختفسون می و نی ← سحرِ باده و نای
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
هوا
هوای جو یا هوسِ نفس؛ آرزو، میل و عشقِ سوزان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗