› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 907

دم سرد بسته به پیش خود چقدر دماغ فسرده یخ

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه خدشواری دشوار

دم سرد بسته به پیش خود چقدر دماغ فسرده یخ

که به گرمی‌ای نشد آشنا سر واعظ از زدن زنخ

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددم سرد ← نفس سرد؛ بی‌حرارتیدماغ ← غرور و خودبینیزنخ ← چانه؛ کنایه از پرحرفیفسرده ← منجمد و بی‌روح

شده خلقی آینه دار دین به غرور فطرت عیب بین

سر و برگ دیده‌وری‌ست این که ز خال می‌شمرند رخ

آینه دار ← نگهبان آینه؛ خودبینِ دینخال ← خال سیاه روی رخعیب بین ← عیب‌جو و خرده‌گیرفطرت ← سرشت و نهاد

به تسلی دل بی‌صفا نبری زموعظه ماجرا

که ز آب سیل گزک دود به سر جراحت پر وسخ

بی‌صفا ← بی‌صمیمیت و تیرهتسلی ← آرام‌کردن دلوسخ ← چرک و آلودگیگزک ← بهانه

چه سبب شد آینهٔ طلب که دمید این همه تاب و تب

که پر است از طرب و تعب سر مور تا به پر ملخ

ز فسون عالم عنکبوت املت‌کشیده به دام و بس

نفسی دو خیمهٔ ناز زن به طناب پوچ گسته نخ

املت‌کشیده ← امیدِ کشیده‌شده به دامطناب پوچ ← ریسمان سست و بی‌پایهعنکبوت ← تار سستِ دنیافسون ← افسون و جادوگسته نخ ← نخ پاره و گسسته

ز قضا چه مژده شنیده‌ای که سرت به فتنه کشیده‌ای

به جنون اگر نتنیده‌ای رگ گردن توکه‌کرده شخ

جنون ← دیوانگی عشقشخ ← برآمده و برجستهفتنه ← آشوب و بلاقضا ← سرنوشت و تقدیر

به کمند کلفت پیش و پس نتپی چو بیدل بیخبر

تو مقید نفسی و بس دگرت چه دام و کجاست فخ

فخ ← دام و تلهمقید ← بسته و گرفتارکلفت ← رنج و زحمتکمند ← طناب دام
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
طلب
جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
دام
تله شکار؛ نمادِ تعلق و گرفتاریِ جان در جهان.
برگ
برگِ گیاه یا برگِ ساز و توشه؛ نمادِ ناپایداری و مایه عیش.
دود
بخار سیاهِ آتش؛ نشانه سوز درون، تیرگی و آه برآمده از دل.
غرور
خودبینی و نخوت؛ نزدِ بیدل پردهٔ پندارِ خودی و حجابِ راه.
گردن
گردن؛ نمادِ پذیرشِ بار و فروتنیِ تسلیم.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗