› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 906

موی پیری بست بر طبع حسد تخمیر صلح

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه یرصلحردیف صلحدشواری میانه

موی پیری بست بر طبع حسد تخمیر صلح

داد خون را با صفا آیینه‌دار شیر صلح

آخر از وضع جنون عذر علایق خواستم

کرد با عریانی ما خار دامنگیر صلح

زین تفنگ و تیر پرخاشی که دارد جهل خلق

نیست ممکن تا نیارد در میان شمشیر صلح

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتفنگ و تیر ← سلاح جنگجهل خلق ← نادانی مردمشمشیر صلح ← تیغ آشتیپرخاشی ← ستیزه‌جویانه

مطلب نایاب ما را دشمنی آرام کرد

با خموشی مشکل است ازآه بی‌تاثیر صلح

خموشی ← خاموشیدشمنی ← خصومتمطلب نایاب ← خواستهٔ دیریاب

بر تحمل زن که می‌گردد دپن دیر نفاو

صلح ازتعجیل جنگ و جنگ ازتأخیر صلح

ازتأخیر ← از دیرکردن و به تأخیر انداختنازتعجیل ← از شتاب‌زدگی و عجلهتحمل ← شکیبایی و بردباریصلح ← آشتی و سازش

با قضا گر سر نخواهی داد کو پای گریز

اختیاری نیست این آماج را با تیر صلح

مرد را چون تیغ در هر امر یکرو بودن است

نیست هنگام دعا بی‌خجلت تزویر صلح

تزویر ← ریا و دوروییتیغ ← شمشیر؛ نماد یک‌رویگییکرو ← یک‌رویه و بی‌ریا

عام شد رسم تعلق شرم آزادی‌کراست

خلق را چون حلقه با هم داد این زنجیر صلح

آزادی‌کراست ← آزادی از آنِ کیستتعلق ← وابستگی دنیویحلقه ← حلقهٔ زنجیر؛ گرفتاریزنجیر صلح ← بند و قیدِ آشتی

در طلسم جمع اضدادی که برهم خوردنی‌ست

آب می‌گردم ز خجلت گر نماید دیر صلح

اضدادی ← جمع چیزهای ناسازگارخجلت ← شرم بسیاردیر صلح ← تأخیرِ آشتیطلسم ← رمز بسته و جادوی نگاه‌دار

اعتبارات آنچه دیدم گفتم اوهام است و بس

جنگ‌صد خواب پریشان شد به یک تعبیر صلح

اعتبارات ← اعتبارها و منزلت‌های دنیااوهام ← پندارهای باطلتعبیر ← تفسیر خوابخواب پریشان ← خواب آشفته و بی‌سامان

دوش از پیر خرد جستم طریق عافیت

گفت ای غافل به هر تقدیر با تقدیر صلح

کاش رنگ عالم موهوم درهم بشکند

تنگ شد بیدل به جنگ لشکر تصویر صلح

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
عافیت
تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗