› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 818

دوش در راه خیالت عجز شوق آهنگ داشت

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه نگداشتردیف داشتدشواری نسبتاً آسان

دوش در راه خیالت عجز شوق آهنگ داشت

سعی جولانی که نازش‌ها به پای لنگ داشت

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآهنگ داشت ← قصد و آواز داشتدوش ← دیشبسعی جولانی ← کوششِ جولانعجز شوق ← ناتوانیِ شوقپای لنگ ← پایِ لنگ

دل به ذوقِ جلوه‌ات با عالمی کرده‌ست صلح

ورنه این شخص جنون با سایهٔ خود جنگ داشت

در گلستانی که حیرت فرش جولان تو بود

چشم هر برگ گل آشوب از غبار رنگ داشت

بی‌تو از هر قطره اشکم ریخت رنگ ناله‌ای

آرزو در پردهٔ چشمم عجب آهنگ داشت

اینهمه دام خیالاتی که بر هم چیده‌ایم

نیست جرم ما و تو معجون هستی بنگ داشت

بنگ ← بنگ؛ مادهٔ مستیدام خیالاتی ← دامِ خیال‌هامعجون هستی ← آمیزهٔ وجود

جور گردون هم نکرد اصلاح سختی‌های دل

آسیا زین دانه گویی زیر دندان سنگ داشت

آسیا ← آسیابجور گردون ← ستمِ چرخزیر دندان سنگ ← سنگ زیر دندان؛ سختی

با همه شور هوس بی‌حس‌تر از آیینه‌ایم

حیرت آن جلوه ما را این قدرها دنگ داشت

بی‌حس‌تر ← بی‌احساس‌ترجلوه ← تجلیدنگ داشت ← گیج و منگ می‌کردشور هوس ← هیجانِ هوس

خامشی‌هایش هجوم آباد چندین شور بود

رنگ نا گردانده تو فان کاری نیرنگ داشت

تو فان ← توفانخامشی‌هایش ← سکوت‌هایشرنگ نا گردانده ← بی‌تغییرِ رنگنیرنگ ← فریب و جادوهجوم آباد ← آباد از هجوم

دل شکستم شور توفان هوس‌ها آرمید

شیشهٔ‌ناخورده بر سنگ انجمن را تنگ داشت

آرمید ← آرام گرفتانجمن ← محفلشور توفان ← غوغای توفانشیشهٔ‌ناخورده ← شیشهٔ ننوشیده و سالم

عمر همچون سایه در اندیشهٔ غفلت‌گذشت

تا نمودی داشتم آیینهٔ من زنگ داشت

زنگ داشت ← زنگار داشتنمودی ← ظاهر و نمود

پایهٔ تعظیم ما را گردباد آیینه است

هر که دامن از بساط خاک چید اورنگ داشت

شب که حسنش بود بیدل غارت‌اندیش بهار

غنچه تا بیدار گشتن دامنی در چنگ داشت

بیدار گشتن ← شکفتن؛ بیدار شدندامنی در چنگ ← دامنی پر در دستغارت‌اندیش ← در فکر غارت
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗