› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2507

آزادی آخر بد باخت با من

وزن مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)قافیه امنردیف مندشواری دشوارتر

آزادی آخر بد باخت با من

رنج کمر شد چینهای دامن

مزدور عجز است تسلیم الفت

دل هر چه برداشت گشتم دو تا من

زیر و بم عمر روشن نگردید

کاین شور عبرت او بود یا من

یارب چه پرداخت سحر تعین

خلقی شهید است زین خونبها من

غافل مباشید از فهم اسرار

معنی خیالان یادی‌ست با من

دل بر که بندم رنگ از چه گیرم

از هر دو عالم چون او جدا من

هر جا رسیدم یک نغمه دیدم

یارب کجایی‌ست این جابجا من

خود سنج وهمی با بیش و کم ساز

مفت ترازوست مثقال یا من

دل زین خرابات دیگر چه جوید

زد شیشه بر سنگ آمد صدا من

هنگامهٔ وهم بگذار مگذر

من تا کجا او، او تا کجا من

بیدل به خود هیچ طرفی نبستم

در معنی او بود این بیوفا من

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
شور
هیجان و جوش؛ نمادِ بی‌قراریِ عاشقانه و وجد.
عمر
زندگانی؛ به اندازه چند نفس کوتاه و ناپایدار شمرده می‌شود.
الفت
انس و دوستی؛ پیوندِ مهرآمیزِ دل‌ها.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗