› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2064

ز علم و عمل نکته‌ها گوش کردم

وزن فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)قافیه وشکردمدشواری درآمدنی

ز علم و عمل نکته‌ها گوش کردم

ندانم چه خواندم فراموش کردم

خطوط هوس داشت اوراق امکان

مژه لغزشی خورد مغشوش کردم

گر این انفعال است در کسب دانش

جنون بود کاری که با هوش کردم

اثر تشنه‌کام سنان بود و خنجر

چو حرف وفا سیر صد گوش کردم

نقاب افکنم تا بر اعمال باطل

جبینی ز خجلت عرق پوش‌کردم

بجز سوختن شمع رنگی ندارد

تماشای امشب همان دوش کردم

جنون هزار انجمن بود هستی

نفسها زدم شمع خاموش کردم

به یک آبله رستم از صد تردد

کشیدم ز پا پوست پاپوش کردم

بس است اینقدر همت میکشیها

که پیمانه پُرگشت و من نوش‌کردم

ز قد دو تا یادم آمد وصالش

شدم پیر کاین طرح آغوش کردم

اگر بار هستی گران نیست بیدل

خمیدن چرا زحمت دوش کردم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
امکان
جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
اثر
نشان و تأثیر؛ ردِّ برجامانده، که گاه نایاب و بی‌اثر است.
انجمن
مجلس و گردِهمایی؛ نمادِ محفلِ انس و جمعِ یاران.
خجلت
شرم و سرافکندگی؛ نمادِ حیای سالک در برابرِ حق.
آغوش
کنار و بغل؛ نمادِ وصال و پذیرشِ مهرآمیز.
حرف
سخن و کلمه؛ نمادِ گفتار در برابرِ خاموشیِ معنا.
وفا
پایداری در پیمان؛ نمادِ ثباتِ عشق و صدقِ یار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗