دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1044
غرور قدرت اگر بازوی خمی دارد
غرور قدرت اگر بازوی خمی دارد
به ملک بیخللی خاتم جمی دارد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبازوی خمی ← بازوی خمیده (نماد زور)بیخللی ← بینقصخاتم جمی ← انگشتری جمشید (رمز قدرت)
گذشتن از سر جرأت کمال غیرت ماست
نفس تبسم تیغ تنک دمی دارد
ز انفعال مآل طرب مبان ایمن
حذر که خندهٔ این صبح شبنمی دارد
انفعال مآل طرب ← شرم سرانجام شادیشبنمی ← همراه شبنم؛ زودگذر
مگر ز عالم اضداد بگذری ورنه
بهشت هم به مقابل جهنمی دارد
عالم اضداد ← جهان اضداد و تقابلها
گر از حقیقت این انجمن خبرگیری
همین غم است که تخمیر بیغمی دارد
تخمیر بیغمی ← مایه و فرآیند بیغمشدن
خطا به گردن مستان نمیتوان بستن
طریق بیخبری لغزش کمی دارد
ورق سیه نکنی، سر نپیچی از تسلیم
به هوش باش که خط جبین نمیدارد
خط جبین ← نوشتهٔ پیشانی (قضا و قدر)ورق سیه ← سیاهکردن نامهٔ اعمال
ز جوش لاله رخان پر کنید آغوشم
به قدر حوصله هر زخم، مرهمی دارد
حوصله ← ظرفیت و تحمللاله رخان ← زیبارویان لالهرخمرهمی ← داروی زخم
نسیم مژدهٔ وصل که میدهد امروز
چو غنچه تنگی از آغوش من رمی دارد
تنگی ← تنگی و فشاررمی ← رمیدن و گریختنمژدهٔ وصل ← خبر وصال
چه رنگها که نبستیم در بهار خیال
طبیعت پر طاووس، عالمی دارد
بهار خیال ← بهار خیالانگیزطبیعت ← سرشت و نهادپر طاووس ← پر رنگین طاووس
مباش غافل ارشاد گمرهی بیدل
جهان غول به هر دشت آدمی دارد
ارشاد گمرهی ← راهنمایی گمراهکنندهغول ← دیو فریبنده
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- تیغ
- شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
- غنچه
- گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
- غم
- اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شبهای تنهایی.
- دشت
- بیابانِ پهناور؛ نمادِ گستره تنهایی و سرگردانیِ عاشق.
- انجمن
- مجلس و گردِهمایی؛ نمادِ محفلِ انس و جمعِ یاران.
- جوش
- غلیان و فوران؛ نمادِ شورِ درونی و بیقراریِ عشق.
غزلهای مرتبط