› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1047

مگر با نقش پایت مژدهٔ جوشیدنی دارد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه یدنیداردردیف دارددشواری درآمدنی

مگر با نقش پایت مژدهٔ جوشیدنی دارد

که همچون مو خط پیشانی‌ام بالیدنی دارد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبالیدنی ← رشدکردنی؛ بالیدن‌پذیرجوشیدنی ← جوشش؛ فوران شوقمو خط ← خط باریک موی؛ خط پیشانینقش پایت ← اثر قدم تو؛ رد پای معشوق

خیال توست دل را ساغر تکلیف معشوقی

ز پهلوی جمال آیینه‌ام نازیدنی دارد

ساغر تکلیف ← جام تکلیف؛ پیمانهٔ ادای عشقمعشوقی ← نقش معشوق بودننازیدنی ← نازکردنی؛ فخر و ناز داشتنپهلوی جمال ← کنار زیبایی؛ جنب حسن

چه سحر است اینکه دیدم در نیستان از لب نایی

گره هر چند لب بندد نوا بالیدنی دارد

لب بندد ← دهان ببندد؛ خاموش کندلب نایی ← لب نوازندهٔ نینوا بالیدنی ← آهنگ رشدیاب؛ صوت بالندهنیستان ← بیشهٔ نی؛ جای نی‌ها

ز سیر لفظ و معنی غافلم لیک اینقدر دانم

که گرد هر که گردد گرد دل گردیدنی دارد

سیر لفظ ← گردش واژه‌ها؛ ظاهر سخنگردیدنی ← چرخیدن‌پذیر؛ لازم‌الگردش

چمن‌ها در نقاب خاک پنهان است و ما غافل

اگر عبرت گریبانی کند گل چیدنی دارد

عبرت ← پندگیری؛ درس عبرتنقاب خاک ← پوشش خاک؛ پردهٔ زمینگریبانی ← چنگ به گریبان؛ تکان‌دهندهگل چیدنی ← قابل چیدن گل؛ ثمر عبرت

ببند از خلق چشم و هر چه می‌خواهی تماشاکن

گل این باغ در رنگ تغافل دیدنی دارد

تماشاکن ← بنگر؛ نظاره کندیدنی ← شایستهٔ دیدن؛ تماشاییرنگ تغافل ← رنگ بی‌اعتنایی؛ جلوهٔ غفلت

سر و برگ امل‌ها می‌کشد آخر به نومیدی

تو طوماری که انشا کرده‌ای پیچیدنی دارد

امل‌ها ← آرزوها؛ امیدهاانشا ← نوشتن؛ تصنیف سخنسر و برگ ← سامان و توشه؛ اسبابطوماری ← طومار نوشته؛ نامهٔ درازپیچیدنی ← درهم‌پیچیدنی؛ جمع‌شدنی

ز هر مو صبح گل کرده‌ست و دل افسانه می‌خواند

به خواب غفلت ما یک مژه خندیدنی دارد

خندیدنی ← خنده‌پذیر؛ تمسخرآمیزخواب غفلت ← خواب بی‌خبریصبح گل کرده‌ست ← سپیده شکفته؛ روشنی دمیده

بساط استقامت از تکلف چیده‌ایم اما

به رنگ شمع سرتا پای ما لغزیدنی دارد

بساط استقامت ← گسترهٔ پایداری؛ ظاهر ثباتتکلف ← تصنع؛ زحمت ساختگیرنگ شمع ← مانند شمع؛ به شیوهٔ شمعلغزیدنی ← لغزش‌پذیر؛ ناپایدار

پیام‌کبریایی در برت واکرده مکتوبی

رگ گردن چه سطر است اینقدر فهمیدنی دارد

رگ گردن ← رگ گردن؛ نشانهٔ خشم یا غرورسطر ← خط نوشته؛ سطر نامهمکتوبی ← نامه‌ای نوشتهواکرده ← گشوده؛ بازکردهپیام‌کبریایی ← پیام کبریایی؛ پیام جلال الهی

به کفت‌وگو عرق‌کردی دگر ای بی‌ادب بشکن

حیا آیینه می‌بیند، نفس دزدیدنی دارد

حیا آیینه ← شرم چون آیینه؛ حیا آشکارگرعرق‌کردی ← شرمنده شدی؛ عرق شرم ریختینفس دزدیدنی ← نفس دزدیدنی؛ باید نفس را نهفتکفت‌وگو ← گفت‌وگو؛ سخن گفتن

ز تسلیم سپهر کینه‌جو ایمن مشو بیدل

که این ظالم دم تیغ است و بد خوابیدنی دارد

بد خوابیدنی ← بدخواب‌رفتگی؛ ناایمنی خوابتسلیم سپهر ← تسلیم به آسمان؛ تسلیم تقدیردم تیغ ← لبهٔ شمشیر؛ لحظهٔ برندگیکینه‌جو ← کینه‌ورز؛ دشمن‌خو
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗