› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1827

زبان فرسوده نقدی را که شد پا بسته سودایش

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ایشدشواری دشوار

زبان فرسوده نقدی را که شد پا بسته سودایش

قیامت دارد امروزی که در یادست فردایش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندزبان فرسوده ← سخن کهنه و فرسودهسودایش ← سودا و سودایشقیامت دارد ← شور و آشوبی عظیم داردنقدی ← سرمایه و دارایی نقدپا بسته ← مقید و دربند

محیط عشق بر محرومی آن قطره می‌گرید

که دهر از تنگ چشمی در صدف وامی‌کند جایش

درین گلشن نه تنها بلبل‌ست از خانه بر دوشان

که عنقا هم غم بی‌آشیانی کرد عنقایش

بی‌آشیانی ← بی‌لان و بی‌خانمانیخانه بر دوشان ← آوارگان بی‌خانمانعنقا ← مرغ افسانه‌ای نادرعنقایش ← عنقا بودن و عظمتشگلشن ← باغ گل

اگر کام امیدی بر نگرداند می هستی

توان پیمانه پر کرد از شکست رنگ مینایش

حضور آفتاب از سایه‌گرد عجز می‌چیند

ز پستی تا برون آیی نگاهی کن به بالایش

بالایش ← بلندی و رفعت اوحضور آفتاب ← نزدیکی و جلوهٔ خورشیدسایه‌گرد ← سایه‌پرست؛ گرد سایهعجز ← ناتوانی و فروتنی

فزودن‌ها نقاب وحشت است اجزای امکان را

نیابی جز شرر سنگی که بشکافی معمایش

شرر ← جرقه آتشفزودن‌ها ← افزایش‌ها و زیادت‌هامعمایش ← راز و معمای آننقاب وحشت ← پوشش ترس و هیبت

برون از عرض نقصانم کمالش عالمی دارد

نمودم قطره‌واری موج سر دادم به دریایش

عرض نقصانم ← نمایش و عرصهٔ کمبود منقطره‌واری ← همچون قطره‌ای ناچیزموج سر دادم ← موج‌وار خود را رها کردمکمالش ← کمال و تمامیت او

زیارتگاه احوال شهید کیست این گلشن

که در خون می‌تپد نظاره از رنگ تماشایش

به زندان داشت عمری جرأت جولان غبارم را

به دامن پا کشیدن داد آخر سر به صحرایش

به دامن پا کشیدن ← دامن برچیدن و رفتنجرأت جولان ← دلیریِ تاختن و جنبشصحرایش ← دشت و بیابان اوغبارم ← ذرات خاکیِ وجودم

ترحم کن بر آن بیدل که از افسون نومیدی

به مطلب می‌فشاند دست و بر خود می‌رسد پایش

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗