› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1826

رنگ گل تعبیر دمید از کف پایش

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ایشدشواری میانه

رنگ گل تعبیر دمید از کف پایش

تا چشم به خون که سیه‌کرده حنایش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتعبیر دمید ← چون تعبیر از خواب روییدسیه‌کرده حنایش ← حنای سیاه‌شده با خونکف پایش ← کف پای معشوق

عمری‌ست که عشاق به آنسوی قیامت

رفتند به برگشتن مژگان رسایش

آنسوی قیامت ← آن سوی رستاخیزبرگشتن مژگان ← برگشت و حرکت مژهرسایش ← رسا و بلندش

چون صبح به سیر چمن دهر ندیدیم

جز در نفس سوخته تغییر هوایش

سامان تماشاکدهٔ عبرت امکان

سازی‌ست که در سودن دست است صدایش

تماشاکدهٔ عبرت ← تماشاگاه پندآموزیسودن دست ← دست‌سودن و نواختنعبرت امکان ← پند هستی ممکن

از ما و من آوارهٔ صد دشت خیالیم

این قافله را برد ز ره بانگ درایش

دشت خیالیم ← صحرای خیالیمما و من ← خودی و منی

خالی نشد این انجمن از کلفت احباب

هر کس ز میان رفت غمی ماند به جایش

از پردهٔ این خاک همین نوحه بلند است

کای وای فسردیم و نگشتیم فدایش

فدایش ← قربانیِ اوفسردیم ← سرد و بی‌جان شدیمنوحه ← شیون و زاریپردهٔ این خاک ← پوشش یا حجاب این جهان خاکی

ما را چه خیال است بر این مائده سیری

چشمی نگشودیم به کشکول گدایش

سیری ← سیر شدن و بی‌نیازیمائده ← سفره و خوان نعمتکشکول ← کاسهٔ گدایی درویشانگدایش ← گدایی و طلب او

تا حشر چو افلاک محالست برآییم

با قد خم از معذرت زلف دوتایش

افلاک ← آسمان‌ها و چرخ‌هاحشر ← روز رستاخیززلف دوتایش ← گیسوی دو تا و خم‌دار اومحالست ← غیرممکن استمعذرت ← پوزش و عذرخواهی

با هیچکسان قاصد پیغام چه حرفست

از ما به سوی او برسانید دعایش

دعایش ← دعا و نیایش برای اوقاصد ← پیام‌رسانهیچکسان ← افراد بی‌مقدار و ناشناسپیغام ← پیام

جز سجده ندیدیم سرو برگ تماشا

چشمی که گشودیم جبین شد ز حیایش

جبین ← پیشانیحیایش ← شرم و حیا از اوسرو برگ تماشا ← برگ سبزِ تماشا و دیدار

هیهات که در انجمن عبرت تحقیق

بر روی کسی باز نشد بند قبایش

انجمن عبرت ← محفل پند و عبرت‌گیریبند قبایش ← گره و بند جامه‌اشتحقیق ← جست‌وجوی حقیقتهیهات ← افسوس؛ چه دور و محال

راهی اگر از چاک گریبان بگشایید

با دل خبری هست بپرسید سرایش

سرایش ← سر و درونِ اوچاک گریبان ← شکاف یقه از شور عشق

یک لحظه حباب آیینهٔ ناز محیط است

بر بیدل ما رحم نمایید برایش

آیینهٔ ناز ← آینهٔ جلوه و نازبرایش ← به‌خاطر اوحباب ← حباب آب؛ وجود ناپایدارمحیط ← دریای بیکران
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗